"مهدی شمشیری"
مرا این ازدحام فرسوده می سازد ... و تنهایی
نرنجانم ... برقصانم ... نگو بانو که ترسایی
در این بازار بی دینی ... کسی دینت نمی خواهد
نمی خواهد... نمی خواهد ... تو گر اینگونه می آیی
.............
بیا در چشم من بنشین ... بیا مست و خمارم بین
بیا بانو تویی تسکین ... در این شبهای یلدائی
غرور و حرمتم مشکن ... تبارم رفته بر باد ست
فدای تار گیسویت ... بزن می را بفرمائی
به پایان کی رسد این غم ... کجا منزل کنم بانو
خدا را خوش نمی آید ... شوم شهره به رسوایی
................
زبان طعنه پر زور است ... توان ماندن اینجا نیست
همه دیواری و سنگی ... تو کی پنجره بگشایی
زبان در کام می میرد ... نگوید قصه ی دردش
گلو از غصه می گیرد ... در این زجر و شکیبایی
................
زبان شعر خشکیده ... غزلها سر و بی مفهوم
کسی شعری نمی سازد ... قلم ها مست و هر جایی
زدند بر دست ها زنجیر ... قلم پیکان این نخجیر
در این فرسایش دلگیر ... چه نقشی مانده بر جایی
................
خیال سبز آرامش ... به رگها منجمد گشته ست
زمین پیوسته می گرید ... از این تاراج یکجایی
دگر در یادها مرده ... حضور صلح و آسایش
هجوم دشنه و خنجر ... نشان جنگ و بلوایی
..................
تمام زندگی صحنه ... عروسک ها و بازی ها
بیا من گم شدم بانو ... در این نقش مقوایی
دلم پیوسته می گردد ... میان ناله های شب
ببین کوه و بیابان را ... ندارد هیچ آوایی
...................
نداری جرات فریاد ... صبوری بایدت افزون
نمی پرسد کسی اینجا ... که ای یا از کجا آیی
نداری جرات پرواز ... خودت را در قفس گم کن
دلیلش را کسی پرسید ... بگو مشتاق تنهایی
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:6  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|