
پیوسته می اندیشم
به زندگی
به سهمی اندک
از آنچه تمنای داشتنش را داشته ام
به آنچه دیگران برایم بر جای گذاشته اند
و می گذارند
........................
می اندیشم
به ماندن
مبارزه کردن
به نیازی که به زیستن دارم
به زیستن .....نه به زیستن
زیستن در غالبی از پوچ های خیالی
در تسلسلی از خیالات واهی
......................
باید اینگونه باشم
وارث کینه های خنجرهای آخته در تاریکی
حنجره های کبود مردمان خاموش نسل خویش
من سومین راهم.....
و تا آخرین پلک را ... می زنم
جوهر این قلم به آخر می رسد
تا جوهره ام هویدا شود
....................................
باور کن
این آستانه ی تحمل من نیست که
فرو می ریزد
من تا آستا نه ی این زندگی
بی مرکبی حتی چوبین
تاخته ام ... بی تشنگی
در سرابی از غم
دیگر این آوا برایم کهنه است
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:24  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|