
* مهدی شمشیری
طاقت رنجی عذاب آور نداشت
درکنارم می نشست بی گفتگو
تا سحرهائی که هیچ آخر نداشت
خاطراتم را مروری تازه کرد
رجعتی اینگونه شرم آور نداشت
ساعتی در گوشه ی دنجی نشست
جرات رفتن به سوی در نداشت
بغض تلخی در گلویش می شکست
جز نشستن چاره ای دیگر نداشت
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:25  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|