
تابستان گرم اين روزهاي تهران، فرصت تفكر و گاهي تعمق را از ذهن سلب مي كند. اما گاهي بايد برخلاف جريان هوا قدم بزني همانطور كه بر خلاف جريان آب....
البته ذهن هاي خسته و تفتيده ي اين روزها، اجازه ي تراوش چيزي به جز چند خط شعر درهم و بي مفهوم نمي دهد و البته جاي شكرش باقي ست كه همين چند خط، نشاني از زندگي ست.... نه ويراني!
اين هم آخرين شع.....
آن شب كه رد شدي از قاب چشم ... ببين
مردي نشسته است... شخم مي زند زمين
تا رد تازه اي ... تا بويي آشنا
يك خط فاصله... با چند نقطه چين
رسم تو اين نبود ... بي هيچ...بي خبر
يك روز رد شوي ... اين گونه...اين چنين
حالم گرفته است اين روزهاي گرم
مي خواهم ات ولي دوري تو نازنين
هي واژه واژه شعر... من پشت واژه ها
سرمي خورم زمين...با دست واژه چين
در حسرتم هنوز ... اي كاش مي زديم
جامي به افتخار... در شام آخرين
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:42  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
مث پروانه ندارم جایی
مث دیوانه ندارم پایی
می گریزم از خود
از شب و تنهایی
......
من پر از حرف نگفته
حسرت راه نرفته
خسته ام مادر ...من
خسته و آشفته
......
چه کسی با ما بود
شبهی رسوا بود
قصه ای در دل داشت
مرده ای بر پا بود
......
چه کسی با ما خواند
نغمه ی همراهی
همدمی، هرجايي
با دلي دريايي
......
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:30  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
"مهدی شمشیری"
مرا این ازدحام فرسوده می سازد ... و تنهایی
نرنجانم ... برقصانم ... نگو بانو که ترسایی
در این بازار بی دینی ... کسی دینت نمی خواهد
نمی خواهد... نمی خواهد ... تو گر اینگونه می آیی
.............
بیا در چشم من بنشین ... بیا مست و خمارم بین
بیا بانو تویی تسکین ... در این شبهای یلدائی
غرور و حرمتم مشکن ... تبارم رفته بر باد ست
فدای تار گیسویت ... بزن می را بفرمائی
به پایان کی رسد این غم ... کجا منزل کنم بانو
خدا را خوش نمی آید ... شوم شهره به رسوایی
................
زبان طعنه پر زور است ... توان ماندن اینجا نیست
همه دیواری و سنگی ... تو کی پنجره بگشایی
زبان در کام می میرد ... نگوید قصه ی دردش
گلو از غصه می گیرد ... در این زجر و شکیبایی
................
زبان شعر خشکیده ... غزلها سر و بی مفهوم
کسی شعری نمی سازد ... قلم ها مست و هر جایی
زدند بر دست ها زنجیر ... قلم پیکان این نخجیر
در این فرسایش دلگیر ... چه نقشی مانده بر جایی
................
خیال سبز آرامش ... به رگها منجمد گشته ست
زمین پیوسته می گرید ... از این تاراج یکجایی
دگر در یادها مرده ... حضور صلح و آسایش
هجوم دشنه و خنجر ... نشان جنگ و بلوایی
..................
تمام زندگی صحنه ... عروسک ها و بازی ها
بیا من گم شدم بانو ... در این نقش مقوایی
دلم پیوسته می گردد ... میان ناله های شب
ببین کوه و بیابان را ... ندارد هیچ آوایی
...................
نداری جرات فریاد ... صبوری بایدت افزون
نمی پرسد کسی اینجا ... که ای یا از کجا آیی
نداری جرات پرواز ... خودت را در قفس گم کن
دلیلش را کسی پرسید ... بگو مشتاق تنهایی
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:6  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
امروز...
فردا...
چه تفاوتی دارد
یک روز ...تو
فراموش می شوی در گستاخی زمان
در خاطرات خیس باران
...
یک روز فراموش می کنی
این بازی از کجا شروع می شود
این بازی به کجا می رسد
یک روز فراموش می شوی
امروز
یا فردا
....
برای فراموش شدن
صفهای طویل انتظار
در پیش است...
امروز زودتر از دیروز
کتاب را تمام می کنیم
این بازی روزگار است...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:8  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
کسی در باد از تنهایی ام پرسید
سوالش را به یک رویا گره بستم
کسی در باد از رسوایی ام پرسید
خیالش را به یک دریا گره بستم
........
صدا در باد می پیچید
و من در باد تنهایی
دلم دریا طلب میکرد
خودم در بند رسوایی
........
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:8  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|

* مهدی شمشیری
طاقت رنجی عذاب آور نداشت
درکنارم می نشست بی گفتگو
تا سحرهائی که هیچ آخر نداشت
خاطراتم را مروری تازه کرد
رجعتی اینگونه شرم آور نداشت
ساعتی در گوشه ی دنجی نشست
جرات رفتن به سوی در نداشت
بغض تلخی در گلویش می شکست
جز نشستن چاره ای دیگر نداشت
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:25  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
انگار باید عادت کنم به اینکه گاهی همینجوری ...بی مقدمه ....بیایم و چیزی بنویسم
تازه این نوشتن ممکن است که ... به مزاق...خوش نیاید ولی ..نه بگذار این قرار سر جایش باشد
البته من به ذاتی یا اساسا ژنتیکی بودن ... نویسنده بودن ...هنوز... معتقد نشده ام ولی نه انگارباید بپذیرم ...کم کم...که اینکاره بودن ...خود به تنهائی هنری است مجزا از البته ۷ یا ۸ هنر سابق بر این
با این وجود قرارم را بر هم نمیزنم اگر چه فقط با خودم باشد و هیچ مخاطبی را ...به اجبار...جذب نکند اصلن...
شاید در آینده اتفاقی افتاد ...امید برای همین روزهاست
* مهدی شمشیری
ای تلخ تر از کین و خشم
افتاده از هر دید و چشم
چنگی بزن مطرب پسند
تا گم نگردد اصل تو
...................
افتان و خیزان تا به کی ؟
مخمور و لرزان تا به کی ؟
بر دست گیر افسار دل
تا سبز گردد فصل تو
....................
غم نامه را تدبیر چیست ؟
جای تو در تقدیر نیست
با بی کسان هم خانه گی
سهم تو بود از نسل تو
....................
از انتظار آموخته ای
با تجربت اندوخته ای
پایان شعرت نقش کن
غم بشکند با وصل تو
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:2  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|

* مهدی شمشیری
مثل یک واژه ی گنگ
مثل تنهائی در جنگل شب
مثل این کهنه نقابی که شکسته بی صدا
ته ویرانه ی تردید و دعا
ویرانم.....
کاش این خانه چراغی می داشت
که نترسم از خویش ...
که نترسم ازتو
کاش این خمره شرابی می داشت
که بنوشم ... لبریز
که بجوشم ... یکریز
پشت اندوه هزار پاره ی شب
اما ...
تو نه احساس مرا می فهمی
نه من از قافله ی ایمانم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:31  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|

* مهدی شمشیری
این توهم نیست که
فریاد من است در باد
اگر چه شنیده نمی شود... جز
دشنام ... دشنام
آنکه زبانم را می آزارد
...و قلبم را
در حقارت واژه هائی که هر روزه
داغ می بینند ... ناخواسته
بر دروازه های این شهر تا ابد مسکوت
این توهم من نیست ... که
رنج نامه ای آغاز می شود
بر پیشانی تاریخ نانوشته یک قوم
از دریچه یک چشم ... امروز
آه ....چه زود فراموش می شود
این داستان که
آزار می دهد زبانم را ...
و قلبم را ... که
در التهاب یک عشق ... ناخواسته
گر می گیرد
و در دامان شب های فراموش شده ی یک نسل
آرام...
محو می شود
این توهم من نیست... که من
اینگونه شناخته می شوم
با تاولی بردل ... چرکین
و صدائی در حنجره مدفون
و داستانی که
تکرار می شود هنوز
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:2  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|

* مهدی شمشیری
صدای سوتک مردان خواب آلوده ی تنها
و آواز غم پنهان تو در خلوتی رسوا
تخیل های ذهن خسته ام را می دراند باز
در این یخ بستگی های مداوم
در این سرمای عریان مزاحم
سکوت مبهم و گیج زمانه
مرا از بستر تشویش شامگاهی
به نا آرامی یک صبح بی غوغای تکراری
می کشاند باز...
نه اینجا جای ماندن نیست...
نه در آغوش آرام شبانه
نه در ته مانده ی آواز کولی های بی خانه
نه ...اینجا جای ماندن نیست
نشانی از دل من نیست
نه اینجا آبی آرام من نیست....
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:42  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
