تبليغاتX
دغدغه های امروزی
نداری جرات فریاد...خودت را در قفس گم کن دلیلش را کسی پرسید...بگو مشتاق تنهائی
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387

بگذار نقاشی کنم صورت دلدار

یا تا ابدیت بکشم نقشه ی انکار

این جمله اگر قصه ی تکراری نیست

من مشتعلم مشتعلم لحظه ی دیدار

***********

همیشه حرف هایی برای نگفتن داشتم و چشم هایی برای ندیدن. ندیدن آنچه زیبا نیست و اشتیاقم را بر نمی انگیزد. من انتخابی ثابت دارم برای زندگی . آنچه دوست دارم رویایی بیش نیست و این روزهای خاکستری و تردید مرا به رویاهایم گره نخواهد زد.

 

در گیر و دار روزهای بی روزن و مردمان گرفتار تنها فریادی می ماند در عمق جنجره ای خاموش . من صدای انکسار خودم را می شنوم در اعماق فاجعه ای به نام زندگی.....

 

زندگي در غالب تفکرات تکراری و زنده بودن. اين رويايي زيبا نيست كه انتخابي براي تو باقي نيست. انتخاب آگاهي مي‌طلبد و اندكي آرامش و تو حتي اگر آگاه باشي هيچگاه به آرامش پيوند نخواهي خورد.

 

مي‌خواهم فقط بنويسم. كوتاهي بود اگر تاكنون خاموشي در قالب ادبيات را انتخاب كرده بودم. حالا به بيداري لبخند مي‌زنم و كودك احساسم را به بازي مي‌گيرم.من با قلم بيگانه نيستم.

 

اين آغاز نوشتن است.حالا من حرف‌هايي براي گفتن خواهم داشت و ذهني براي شناختن.  مي‌خواهم صدايم در قامت مكتوب جملات جان بگيرد.

.....من دوباره زاده خواهم شد.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:22  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

دوشنبه بیستم اسفند 1386

 

کاش این گل همه زندگی من بود

 

یک گل... یک لبخند... یک سلام

و آوازی که موج می شود

تا کناره ی دیواره ی تنهایی تو

می شنوی؟ هان؟ می شنوی؟

تو دیگر آن بی انتها نیستی ...نه؟

بگو ... آرام و بی پروا نجوا کن در گوش های مشتاقم

.................... بگو

سر در کدام گریبان فرو برده ای امشب؟ 

بیا ببین چگونه سر می کنم بی تو

این غروب های رفته را

این شبانه های سکوت ... سکوت... سکوت 

......ببین

نشسته ام کنار پنجره ی تنهایی و رویاهای رفته ام ........
کنار باغی از یاس های کبود و شاخه های شکسته.......
و آواز یکریز گنجشک های بی آشیان...
.
.
.
بی تو فصلی را به پایان خواهم برد که سخت ترین زمستان را ورق زد...
و خاطراتی که در رویاهای نیمه شبم کابوس را گره زدند

 به اندوه های شبانه ام دریا....
تو در کنار کدام ساحل امن
کنار کدام پنجره
کنار کدام چشمه زلال
غروب را به تماشا گرفته ای؟
.
.
.
کاش انتهای دنیا اینقدر رنگ پریده و کبود نبود...
کاش
کاش
کاش
کاش
.
.
.
این گل همه زندگی من بود

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:5  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

دوشنبه سیزدهم اسفند 1386

* از ۲۹ آبانماه تا امروز که دارم این چند سطر را بر روی الفبای کیبورد نقش می زنم فرصتی برای بازگشت نبود.البته فرصت همیشه هست ولی گاهی چنان در آشوب روزها و طغیان دقایق زندگی غرق می شوی که گذر تند زمان را حس نمی کنی......

* آمدم تا سلامی کرده باشم به آنها که محبت همیشه چاشنی پررنگ زندگی شان بوده و هست و آن را   دریغ نکرده اندحتی از هیچکس و هماره پیشگام بوده اند در ابزار مهربانی و عشق.

* آمدم تا ساده و بی پیرایه پاسخ به محبت کسانی داده باشم که در این مدت اخیر با پیام های مهرآمیزشان نشان دادند که نمی شود دوستان را به همین ساده گی به دست فراموشی سپرد.....

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:22  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

چهارشنبه هفدهم مرداد 1386

 

 پیوسته می اندیشم

به زندگی

به سهمی اندک

از آنچه تمنای داشتنش را داشته ام

به آنچه دیگران برایم بر جای گذاشته اند

و می گذارند

........................

می اندیشم

 به ماندن

مبارزه کردن

به نیازی که به زیستن دارم

به زیستن .....نه به زیستن

زیستن در غالبی از پوچ های خیالی

در تسلسلی از خیالات واهی

......................

باید اینگونه باشم

  وارث کینه های خنجرهای آخته در تاریکی

حنجره های کبود مردمان خاموش نسل خویش

من سومین راهم.....

و تا آخرین پلک را ... می زنم

 جوهر این قلم به آخر می رسد

تا جوهره ام هویدا شود 

....................................

باور کن

این آستانه ی تحمل من نیست که

 فرو می ریزد

من تا آستا نه ی این زندگی

 بی مرکبی حتی چوبین

تاخته ام ... بی تشنگی

 در سرابی از غم

دیگر این آوا برایم کهنه است

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:24  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

چهارشنبه سیزدهم دی 1385

شرم بر من
شرم بر ما
شرم بر این تپش قلب سیاه
شرم بر دست گرفتار غل و زنجیر
که نخواست
غل و زنجیر ز پای سفرت باز کند
غم خود را بکشد
گوش به آوای سکوتت سپرد
چشمهایم خالیست
خالی از یاس ست
گوشهایم اما
پر عطر رخوت
زیر دندانهایم
مزه ی خون فرو ریخته از چشمانت
که به خون کدرم
هوس حبس قفس می بخشد
می سراید تپش قلب سیاه بارم را
شرم بر من
 شرم بر ما
شرم بر این تپش قلب سیاه...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:33  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

دوشنبه یازدهم دی 1385

بغض مکن گریه مکن اگر چه غم کشیده ای

برای من فقط بگو خواب بدی که دیده ای

اگر که اعتماد تو بدست این و آن کم است

تکیه به شانه ام بده که مثل صخره محکم است

به پای صحبتم بشین فقط ترانه گوش کن

جام به جام من بزن جان مرا تو نوش کن

ترا به شعر میکشم چو واژه پیش می روی

مرگ فرا نمی رسد تو تازه خلق میشوی

تو در شب تولدت به شعله فوت میکنی

به چشم من که میرسی فقط سکوت میکنی

اگر کسی در دل توست بگو کنار میروم

گناه کن به جای تو بر سر دار میروم 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:2  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

دوشنبه یازدهم دی 1385

قصه های شیرین کودکی ات را فراموش کن

بانوی شعر و احساس و عاطفه

اینجا با ضرباهنگ تازیانه زمان

رویاهای ناب تو محو می شود

و خاطرات دیروزهای کودکانه ات

 با دست سرد تبرهای آخته در تاریکی

شقه شقه ...

 تو می مانی و اضطراب فرداهای بی رنگ پیش رو

که درفراموشی ای ناخواسته

هضم می شود

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:20  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

شنبه نهم دی 1385

 

 

 

وقتی صدای پای مرگ

در جنگل تاریک ذهن های منجمد

در خواب های پریشان آخرین نسل های سوخته امروز

در زباله دان تفکرهای منتهی به دیوارهای سیمانی غرور

شنیده می شود

تو ....

گوشهایت را

به اعماق ظلمت یک شب بی انتها

برای شنود نجوای آدمکهای اسیر سرنوشت

 سپرده ای

و وجدانت در لابه لای برگهای سیاه کاغذهای باطله ات

هر روز مدفون تر می شود....

سرگردان ، تنها و بی اختیار

به دنبال کلماتی برای نوشتن دردهایت می گردی

مث همیشه دوباره

از کوچه های حزن آلود شهر گذر می کنی

و خمیازه های ممتد دستفروشان دوره گرد را

با علاقه شماره می زنی

مسیر زندگی ات را نفس نفس زنان می پیمائی

و نفس نفس زنان بر می گردی

وکسی از تو نمی پرسد

و نخواهد پرسید

صدای مرگ را می شنوی

این زندگی امروز است

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:22  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

شنبه نهم دی 1385

همین جوری ؟

نه بسته ام به کس دل
نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من

ز من هر آن که او دور
چو دل به سينه نزديک
به من هر آنکه نزديک
از او جدا جدا من

نه چشم دل به سويي
نه باده در سبويي
که تر کنم گلويي
به ياد آشنا من

ستاره ها نهفته
در آسمان ابري
دلم گرفته اي دوست
هواي گريه با من
هواي گريه با من

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:15  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

پنجشنبه هفتم دی 1385

نترس از مرگ

چرا از مرگ می ترسید

کجا آرامشی از مرگ خوشتر

 کس تواند دید
می و افیون فریبی تیزبال و تند پروازند


اگر درمان اندوهند
خماری جانگزا دارند
نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هوشیاری نمی بیند


چرا از مرگ می ترسید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید
بهشت جاودان آن جاست
جهان آنجا و جان آنجاست

 
گران خواب ابد در بستر گلوی مرگ مهربان آنجاست
سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است
همه ذرات هستی محو در رویای بی رنگ فراموشی است
نه فریادی نه آهنگی نه آوایی

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:48  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

Copyright © All Rights Reserved for http://shamshiri.blogfa.com