
* مهدي شمشيري
امان ز لحظه ای که دل خطا کند
مرا به دست سرد تو رها کند
در انزوای کوچه های بی کسی
به سان یک غریبه ای جفا کند
ببیندم که از خزان چه می کشم
و بی خیال من دمی صفا کند
نماز من به سوی قبله گاه او
ولی به سوی دیگر اقتدا کند
نه این سزای ساده ای چو من بود
چه سازمش که نفی ما سوی کند
کنون که تیشه اش به ریشه ام رسید
بگو بزن که درد من دوا کند
و دل که می رسد به آخر جنون
به لحظه ای که بی درنگ خطا کند
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:28  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
انگار باید عادت کنم به اینکه گاهی همینجوری ...بی مقدمه ....بیایم و چیزی بنویسم
تازه این نوشتن ممکن است که ... به مزاق...خوش نیاید ولی ..نه بگذار این قرار سر جایش باشد
البته من به ذاتی یا اساسا ژنتیکی بودن ... نویسنده بودن ...هنوز... معتقد نشده ام ولی نه انگارباید بپذیرم ...کم کم...که اینکاره بودن ...خود به تنهائی هنری است مجزا از البته ۷ یا ۸ هنر سابق بر این
با این وجود قرارم را بر هم نمیزنم اگر چه فقط با خودم باشد و هیچ مخاطبی را ...به اجبار...جذب نکند اصلن...
شاید در آینده اتفاقی افتاد ...امید برای همین روزهاست
* مهدی شمشیری
ای تلخ تر از کین و خشم
افتاده از هر دید و چشم
چنگی بزن مطرب پسند
تا گم نگردد اصل تو
...................
افتان و خیزان تا به کی ؟
مخمور و لرزان تا به کی ؟
بر دست گیر افسار دل
تا سبز گردد فصل تو
....................
غم نامه را تدبیر چیست ؟
جای تو در تقدیر نیست
با بی کسان هم خانه گی
سهم تو بود از نسل تو
....................
از انتظار آموخته ای
با تجربت اندوخته ای
پایان شعرت نقش کن
غم بشکند با وصل تو
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:2  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|