تبليغاتX
دغدغه های امروزی
نداری جرات فریاد...خودت را در قفس گم کن دلیلش را کسی پرسید...بگو مشتاق تنهائی
شنبه بیست و هشتم بهمن 1385

اين توهم من نيست !!!!

                                                                          * مهدی شمشیری

این توهم  نیست که

فریاد من است در باد

اگر چه شنیده نمی شود... جز

دشنام ... دشنام

آنکه زبانم را می آزارد

...و قلبم را

در حقارت واژه هائی که  هر روزه

داغ می بینند ... ناخواسته

بر دروازه های این شهر تا ابد مسکوت

این توهم من نیست ...  که

رنج نامه ای آغاز می شود

بر پیشانی تاریخ نانوشته یک قوم

از دریچه یک چشم ... امروز

آه ....چه زود فراموش می شود

این داستان  که

آزار می دهد زبانم را ...

و قلبم را ... که

در التهاب یک عشق ... ناخواسته

گر می گیرد

و در دامان شب های فراموش شده ی یک نسل

آرام...

محو می شود

این توهم من نیست... که من

اینگونه شناخته می شوم

با تاولی بردل ... چرکین

و صدائی در حنجره مدفون

و داستانی که

تکرار می شود  هنوز

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:2  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

پنجشنبه پنجم بهمن 1385

جای من کو ؟

               * مهدی شمشیری                                                    

 

صدای سوتک مردان خواب آلوده ی تنها

و آواز غم پنهان تو در خلوتی رسوا

تخیل های ذهن خسته ام را می دراند باز

در این یخ بستگی های مداوم

در این سرمای عریان مزاحم

سکوت مبهم و گیج زمانه

مرا از بستر تشویش شامگاهی

به نا آرامی یک صبح بی غوغای تکراری

می کشاند باز...

نه اینجا جای ماندن نیست...

نه در آغوش آرام شبانه

نه در ته مانده ی آواز کولی های بی خانه

نه ...اینجا جای ماندن نیست

 نشانی از دل من نیست

نه اینجا آبی آرام من نیست....

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:42  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

دوشنبه دوم بهمن 1385

                                          * مهدی شمشیری

مرا در خود فرو بگذار

در این خونابه و دشنام

در این آشوب بی بنیان

که از نقشم به جا مانده فقط یک نام

مرا در خود فرو بگذار ...

نفسهایم دگر بوی تعفن می دهد امشب

چه می خواهی مگر از من ؟

چه می بینی دگر در من ؟

... در این خاکستر تردید

که می سوزم من از تکرار

در این فرسایش دلگیر

که محرومم من از دیدار

از این ویرانه ام بگذر

مرا در خود فرو بگذار...

نه ...راهی پس

نه ... راهی پیش

در این آرائ بی تفتیش

در این طغیان اندیشه

غبار غربت شب را

کنون از ذهن من بردار...

مرا حاصل جز آهی نیست

نثار رفتنت سازم

درون سینه ام داغیست

غبار پیرهنت سازم...

اگر باخاطری مخدوش

فرو افتاده ام اینجا

کنار کلبه ای خاموش

مرا در خود فرو بگذار

از این ویرانه ام بگذر...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:32  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

Copyright © All Rights Reserved for http://shamshiri.blogfa.com