تبليغاتX
دغدغه های امروزی
نداری جرات فریاد...خودت را در قفس گم کن دلیلش را کسی پرسید...بگو مشتاق تنهائی
یکشنبه بیست و چهارم دی 1385

سقوط ماه را باور کن !!

                                                                                 * مهدی شمشیری

از پس کودکی های دیروزت

امروز را در حافظه ات نقاشی کن

ببین چگونه ستاره ها بر زمین می افتند

و ماه بر پهنه ی اقیانوس نا آرام بی ساحل

سقوط را مزمزه می کند...

قایق شکسته ی بی بادبان آخرین  ناجی

در فضای مسموم ومه آلود  بندر دوردست

محو می شود...

وتوبه اجبار روزهای شکست را شماره می کنی 

 یادت باشد

ذهن های پریشان نسلهای پس از تو

خاطره ی رنگ باختگی رویاهایت را

در گوش کودکان فردا زمزمه می کنند

پس امروز را به خاطر بسپار...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:48  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

چهارشنبه بیستم دی 1385

کسی به فکر گلها نیست

کسی به فکرماهیها نیست

کسی نمیخواهد

باور کند که باغچه دارد میمیرد

که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

که ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی می شود

و حس باغچه انگار

چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست

 

به ياد فروغ

 

حیاط خانه ی ما تنهاست

حیاط خانه ی ما

در انتظار بارش یک ابر ناشناس

خمیازه میکشد

و حوض خانه ی ما خالیست

ستاره های کوچک بی تجربه

از ارتفاع درختان به خاک میافتند

و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها

شب ها صدای سرفه میآید

حیاط خانه ی ما تنهاست

حیاط خانه ی ما گیج است.  

و فکر میکنم...

و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

و ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی میشود.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:4  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

یکشنبه هفدهم دی 1385

عیدی من...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:46  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

چهارشنبه سیزدهم دی 1385

شرم بر من
شرم بر ما
شرم بر این تپش قلب سیاه
شرم بر دست گرفتار غل و زنجیر
که نخواست
غل و زنجیر ز پای سفرت باز کند
غم خود را بکشد
گوش به آوای سکوتت سپرد
چشمهایم خالیست
خالی از یاس ست
گوشهایم اما
پر عطر رخوت
زیر دندانهایم
مزه ی خون فرو ریخته از چشمانت
که به خون کدرم
هوس حبس قفس می بخشد
می سراید تپش قلب سیاه بارم را
شرم بر من
 شرم بر ما
شرم بر این تپش قلب سیاه...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:33  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

سه شنبه دوازدهم دی 1385

گاهی مسیرجاده به بن بست می رود

 

گاهی حادثه از دست  میرود

 

گاهی همان کسی که دم ازعقل میزند

 

در راه هوشیاری خود مست میرود

 

گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست

 

وقتی که قلب خون شده بشکست می رود

 

اول اگر چه با سخن از عشق امده

 

اخر خلاف انچه که گفته است میرود

 

گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند

 

وقتی غبار معرکه بنشست میرود

 

اینجا یکی برای خودش حکم میدهد

 

آن دیگری همیشه به پیوست میرود

 

وای از غرور تازه به دوران رسیده ای

 

وقتی میان طایفه ای پست میرود

 

هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ

 

بر ما هر انچه لایقمان هست میرود

 

این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست

 

تیریست بی نشانه که از شصت میرود

 

بیراهه ها به مقصد خود ساده میرسند

 

اما مسیر جاده به بن بست میرود...

                          

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:16  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

سه شنبه دوازدهم دی 1385

 

روحِ آشفتهِ من در قفسِ تن
می زند پنجه به ديوار
می دَرَد پوست
و می پاشدم از هم
رگ و پی
و وجود، همه خواهش
همه دَرد
روح، زندانی تن
تن، دربند نياز
هر دو محبوس وجود
هر سه مجذوب گناهی ممکن

شيشه ای بی روزن
با پيامی مبهم
خاطر تيره و تاريک کسی را که منم
روی امواج تلاطم
می برد تا هرجا
می برد تا فردا

می گرفتش کاش
می گشودش راز
دست افسونگر آن ساحل اَمن
تا بخواند :
هيچ و هرگز
فرصتِ خوبِ گناهِ ابدی است

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:20  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

دوشنبه یازدهم دی 1385

بغض مکن گریه مکن اگر چه غم کشیده ای

برای من فقط بگو خواب بدی که دیده ای

اگر که اعتماد تو بدست این و آن کم است

تکیه به شانه ام بده که مثل صخره محکم است

به پای صحبتم بشین فقط ترانه گوش کن

جام به جام من بزن جان مرا تو نوش کن

ترا به شعر میکشم چو واژه پیش می روی

مرگ فرا نمی رسد تو تازه خلق میشوی

تو در شب تولدت به شعله فوت میکنی

به چشم من که میرسی فقط سکوت میکنی

اگر کسی در دل توست بگو کنار میروم

گناه کن به جای تو بر سر دار میروم 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:2  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

دوشنبه یازدهم دی 1385

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

 

مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد

 

تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند

 

سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد

 

شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند

 

موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد

 

   گم شدم در قدم دوری چشمان بهار 

 

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:42  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

دوشنبه یازدهم دی 1385

قصه های شیرین کودکی ات را فراموش کن

بانوی شعر و احساس و عاطفه

اینجا با ضرباهنگ تازیانه زمان

رویاهای ناب تو محو می شود

و خاطرات دیروزهای کودکانه ات

 با دست سرد تبرهای آخته در تاریکی

شقه شقه ...

 تو می مانی و اضطراب فرداهای بی رنگ پیش رو

که درفراموشی ای ناخواسته

هضم می شود

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:20  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

شنبه نهم دی 1385

 

There are so many things
I wish for you--
I hope you enjoy many blue skies,
and have a long and happy life.
I hope you find the strength
to follow your dreams,
and I hope they're fulfilling
after you attain them.
I hope you find true love,
and always remember
your many blessings
from above

I just want to wish you
a happyDay... 
and sunshine
with not a single cloud
to get in the way.


 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:48  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

شنبه نهم دی 1385



 

I've heard your voice, I've felt your touch
But only in dreams have I felt this much
I've not seen your face, I don't know your name
But here in my heart, you have a place
I'm not for sure, but I believe
You're out there waiting for me

~ * ~ * ~

I'm waiting for you, biding my time
Keeping my heart from crossing over the line
Counting the days until my dream comes true
I'm waiting for you, taking it slow
Until the moment that I can let go
One day I know, I'll say I do
I'm waiting for you


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:55  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

شنبه نهم دی 1385

 

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد

 در بهاري روشن از امواج نور 

در زمستاني غبار الود و دور

 يا خزاني خالي از فرياد وشور

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد

روزي از اين تلخ و شيرين روزها

روز پوچي همچو روزان

دگر سايه اي از امروزها ديروزها

ديدگانم همچو دالان هاي نور

 گونه هايم همچو مرمرهاي سرد

ناگهان خوابي مرا خواهد ربود

 من تهي خواهم شد از فرياد درد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:40  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

شنبه نهم دی 1385

ستاره ای به تازگی شب مرا ربود و رفت

نیامده به سادگی تب مرا ربود و رفت

تنور دل چو گر گرفت به عشق او

گذاشت مرا خمار یک فرود و رفت

به ساعتی که نام دل به نام او نوشته شد

به نام من نوشت ولی به جز مرا ستود و رفت

شکسته تر شدم اگر  به اعتبار سادگی

ز باغ ساده دلم فقط دری گشود و رفت

دمی خیال عشق او ز سر برون کنم ولی

ز دل برون نمی رود ببین چه کرده بود و رفت

اگر چه ناله ام دگر به گوش او نمی رسد

ولی به دست خود شبی غبار دل زدود و رفت

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:13  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

شنبه نهم دی 1385

 

I well never forget the days we once had

The days when you were everything to me

My mind used to tell me we D be together forever

But now I realize that was all a big dream

The feelings I have for you will never go

I wish I could take back that one regretful day

The day when I willingly let you slide from my arms

Never did I think of the astonishing pain of regrets

That I would once have to live through

The sight of you in someone else arms

Makes my heart shatter into a million pieces

I sometimes wonder if you still think of me

Or if to you , I'm just a face in the crowd

I wish so very much that one day

We can have it all back

But for now , ill sit here silently

Remembering all the memories we once shared

Everyday my love grows much stronger

Hoping that one day you will feel the same

And put back the pieces of my broken heart

 


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:2  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

شنبه نهم دی 1385

 

 

 

وقتی صدای پای مرگ

در جنگل تاریک ذهن های منجمد

در خواب های پریشان آخرین نسل های سوخته امروز

در زباله دان تفکرهای منتهی به دیوارهای سیمانی غرور

شنیده می شود

تو ....

گوشهایت را

به اعماق ظلمت یک شب بی انتها

برای شنود نجوای آدمکهای اسیر سرنوشت

 سپرده ای

و وجدانت در لابه لای برگهای سیاه کاغذهای باطله ات

هر روز مدفون تر می شود....

سرگردان ، تنها و بی اختیار

به دنبال کلماتی برای نوشتن دردهایت می گردی

مث همیشه دوباره

از کوچه های حزن آلود شهر گذر می کنی

و خمیازه های ممتد دستفروشان دوره گرد را

با علاقه شماره می زنی

مسیر زندگی ات را نفس نفس زنان می پیمائی

و نفس نفس زنان بر می گردی

وکسی از تو نمی پرسد

و نخواهد پرسید

صدای مرگ را می شنوی

این زندگی امروز است

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:22  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

شنبه نهم دی 1385

همین جوری ؟

نه بسته ام به کس دل
نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من

ز من هر آن که او دور
چو دل به سينه نزديک
به من هر آنکه نزديک
از او جدا جدا من

نه چشم دل به سويي
نه باده در سبويي
که تر کنم گلويي
به ياد آشنا من

ستاره ها نهفته
در آسمان ابري
دلم گرفته اي دوست
هواي گريه با من
هواي گريه با من

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:15  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

پنجشنبه هفتم دی 1385

 

زندگی را ورق می زنم

دوباره از سر خط

شیرین ، تلخ ، بی اثر

خاطراتی که در گودال ذهن

نقش می بندد

رنگ می بازد

میمیرد...

تو در کجای خاطرات من نشسته ای ؟

خوب ، بد ، زشت

من تکرار را بلد نیستم

ولی قاعده بازی عوض می شود

و تو امروز

شیرین تر...

ومن نمی آموزم هیچگاه

در سوگ دیروزهای از رفته ام

امروز لابه کنم

زندگی ورق خواهد خورد

و تو و من

در گودال خاطرات ذهن

شیرین ، تلخ ، بی اثر

از کنار هم

به سادگی خواهیم گذشت

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:41  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

پنجشنبه هفتم دی 1385

نترس از مرگ

چرا از مرگ می ترسید

کجا آرامشی از مرگ خوشتر

 کس تواند دید
می و افیون فریبی تیزبال و تند پروازند


اگر درمان اندوهند
خماری جانگزا دارند
نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هوشیاری نمی بیند


چرا از مرگ می ترسید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید
بهشت جاودان آن جاست
جهان آنجا و جان آنجاست

 
گران خواب ابد در بستر گلوی مرگ مهربان آنجاست
سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است
همه ذرات هستی محو در رویای بی رنگ فراموشی است
نه فریادی نه آهنگی نه آوایی

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:48  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

پنجشنبه هفتم دی 1385

 

اگر ماه بودم 

 به هرجا که بودم

سراغ تو را

 از خدا می گرفتم

وگر سنگ بودم

  به هر جا که بودی

سر راهگذار تو جا می گرفتم 

اگر ماه بودی

 به صد ناز، شاید

شبی بر لب بام من می نشستی

وگر سنگ بودی

 به هرجا که بودم

مرا می شکستی، مرا می شکستی...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:34  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

پنجشنبه هفتم دی 1385

کودکان پارما

اثری ار ماکسیم گورکی

در ميدان کوچک جلوي ايستگاه ژن جمعيت انبوهي گرد آمده بود. اغلبشان کارگر بودند اما آدمهاي سر و وضع مرتب و خوش خوراک نيز در ميان آنها کم نبود.

 پيشاپيش جمع اعضاي انجمن شهر ايستاده بودند؛ بالاي سرشان پرچم سنگين و حرير و استادانه برودري دوزي شده شهر و در کنار آن پرچمهاي رنگارنگ سازمانهاي کارگري در اهتزاز بود.
منگوله هاي زرين حاشيه ها و تارهاي پرچم برق مي زد، نوک چوب پرچمها مي درخشيد، حرير خش خش مي کرد و زمزمه پستي مانند آواز زير لبي کراز ميان گروه شادمان بر مي خاست.......



ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:16  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

چهارشنبه ششم دی 1385

پیکری فرسوده در باران

زمینی در قفس زندان

هجوم حسرت و تبعید

و نسلی تا ابد حیران

اگر این خانه بی نان است

اگر تبعید و زندان است

نگو آواز ما مرده

گره تا مرز دندان است

نگو از وحشت و تردید

نترس از مرز این تهدید

نگو دشمن به درگاه است

که این آغاز این راه است ...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:58  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

چهارشنبه ششم دی 1385

بوی باروت ، گلوله

وتفنگهایی که سینه ها را نشانه می گیرد

...وجنگ که انگار تمام نمی شود؟

چشمان وحشت مردمان صلح جوی خانه نشین

سایه های شوم اضطراب را 

تا آستانه ی درهای گشوده به آفتاب

دنبال می کند

.... آری هیاهوی جنگ

مرزها را در می نوردد

و دست های سرد مرگ

گستاخانه

در کوچه ها پرسه می زند

اینجا در حصارقلبهای سنگی

در آشوب چشمهای حریصانه مردان جنگجو

 چه قیامتی ست.....؟

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:51  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

سه شنبه پنجم دی 1385

غروب اين حوالي را

 تو باور مي كني يا نه؟

                                       

                     غم و درد جدائی را

                     تو باور مي كني يا نه؟

 

تمام زندگي مان را

 سكوتي تلخ پُر كرده

                                     

                             خيابانهاي خالي را

                            تو باور مي كني يا نه؟

 

     كوير داغ و بي باران 

     بر اينجا سايه گسترده

                                      

                              هجوم خشكسالي را

                              تو باور مي كني يا نه؟

 

    نفس در سينه مي گيرد

    دل اينجا زود مي ميرد

 

                         و مرگ احتمالي را

                          تو باور مي كني يا نه؟

 

 در اين تاريكي و وحشت

 سياهي هاي بي پايان

                                   

                              وجود اين سپيدي را

                              تو باور مي كني يا نه

 

نگاه سبز تو اخر

 مرا اباد مي سازد

                                  

                            بگو اين بي خيالي را

                            تو باور مي كني يا نه...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:47  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

سه شنبه پنجم دی 1385

بی تو ..

 

بی تو طوفانزده دشت جنونم

 

صید افتاده به خونم

 

تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم؟

 

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

 

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

 

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

 

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

 

تو ندیدی....


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:32  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

سه شنبه پنجم دی 1385

تحمل کن عزیز دل شکسته

تحمل کن به پای شمع خاموش

تحمل کن کنار گریه ی من

به یاد دلخوشی های فراموش

جهان کوچک من از تو زیباست

هنوز از عطر لبخند