
* مهدی شمشیری
از پس کودکی های دیروزت
امروز را در حافظه ات نقاشی کن
ببین چگونه ستاره ها بر زمین می افتند
و ماه بر پهنه ی اقیانوس نا آرام بی ساحل
سقوط را مزمزه می کند...
قایق شکسته ی بی بادبان آخرین ناجی
در فضای مسموم ومه آلود بندر دوردست
محو می شود...
وتوبه اجبار روزهای شکست را شماره می کنی
یادت باشد
ذهن های پریشان نسلهای پس از تو
خاطره ی رنگ باختگی رویاهایت را
در گوش کودکان فردا زمزمه می کنند
پس امروز را به خاطر بسپار...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:48  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
کسی به فکر گلها نیست
کسی به فکرماهیها نیست
کسی نمیخواهد
باور کند که باغچه دارد میمیرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست

حیاط خانه ی ما تنهاست
حیاط خانه ی ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه میکشد
و حوض خانه ی ما خالیست
ستاره های کوچک بی تجربه
از ارتفاع درختان به خاک میافتند
و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها
شب ها صدای سرفه میآید
حیاط خانه ی ما تنهاست
حیاط خانه ی ما گیج است.
و فکر میکنم...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی میشود.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:4  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|

شرم بر این تپش قلب سیاه
شرم بر دست گرفتار غل و زنجیر
که نخواست
غل و زنجیر ز پای سفرت باز کند
غم خود را بکشد
گوش به آوای سکوتت سپرد
چشمهایم خالیست
زیر دندانهایم
مزه ی خون فرو ریخته از چشمانت
که به خون کدرم
هوس حبس قفس می بخشد
می سراید تپش قلب سیاه بارم را
شرم بر من
شرم بر این تپش قلب سیاه...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:33  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|

گاهی مسیرجاده به بن بست می رود
گاهی حادثه از دست میرود
گاهی همان کسی که دم ازعقل میزند
در راه هوشیاری خود مست میرود
گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلب خون شده بشکست می رود
اول اگر چه با سخن از عشق امده
اخر خلاف انچه که گفته است میرود
گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند
وقتی غبار معرکه بنشست میرود
اینجا یکی برای خودش حکم میدهد
آن دیگری همیشه به پیوست میرود
وای از غرور تازه به دوران رسیده ای
وقتی میان طایفه ای پست میرود
هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ
بر ما هر انچه لایقمان هست میرود
این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست
تیریست بی نشانه که از شصت میرود
بیراهه ها به مقصد خود ساده میرسند
اما مسیر جاده به بن بست میرود...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:16  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|

روحِ آشفتهِ من در قفسِ تن
می زند پنجه به ديوار
می دَرَد پوست
و می پاشدم از هم
رگ و پی
و وجود، همه خواهش
همه دَرد
روح، زندانی تن
تن، دربند نياز
هر دو محبوس وجود
هر سه مجذوب گناهی ممکن
شيشه ای بی روزن
با پيامی مبهم
خاطر تيره و تاريک کسی را که منم
روی امواج تلاطم
می برد تا هرجا
می برد تا فردا
می گرفتش کاش
می گشودش راز
دست افسونگر آن ساحل اَمن
تا بخواند :
هيچ و هرگز
فرصتِ خوبِ گناهِ ابدی است
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:20  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|

بغض مکن گریه مکن اگر چه غم کشیده ای
برای من فقط بگو خواب بدی که دیده ای
اگر که اعتماد تو بدست این و آن کم است
تکیه به شانه ام بده که مثل صخره محکم است
به پای صحبتم بشین فقط ترانه گوش کن
جام به جام من بزن جان مرا تو نوش کن
ترا به شعر میکشم چو واژه پیش می روی
مرگ فرا نمی رسد تو تازه خلق میشوی
تو در شب تولدت به شعله فوت میکنی
به چشم من که میرسی فقط سکوت میکنی
اگر کسی در دل توست بگو کنار میروم
گناه کن به جای تو بر سر دار میروم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:2  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد
تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند
سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد
شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند
موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد
گم شدم در قدم دوری چشمان بهار
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:42  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|

قصه های شیرین کودکی ات را فراموش کن
بانوی شعر و احساس و عاطفه
اینجا با ضرباهنگ تازیانه زمان
رویاهای ناب تو محو می شود
و خاطرات دیروزهای کودکانه ات
با دست سرد تبرهای آخته در تاریکی
شقه شقه ...
تو می مانی و اضطراب فرداهای بی رنگ پیش رو
که درفراموشی ای ناخواسته
هضم می شود
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:20  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|

There are so many things
I wish for you--
I hope you enjoy many blue skies,
and have a long and happy life.
I hope you find the strength
to follow your dreams,
and I hope they're fulfilling
after you attain them.
I hope you find true love,
and always remember
your many blessings
from above
I just want to wish you
a happyDay...
and sunshine
with not a single cloud
to get in the way.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:48  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|

But only in dreams have I felt this much
I've not seen your face, I don't know your name
But here in my heart, you have a place
I'm not for sure, but I believe
You're out there waiting for me
~ * ~ * ~
I'm waiting for you, biding my time
Keeping my heart from crossing over the line
Counting the days until my dream comes true
I'm waiting for you, taking it slow
Until the moment that I can let go
One day I know, I'll say I do
I'm waiting for you
ادامه مطلب
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:55  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار الود و دور
يا خزاني خالي از فرياد وشور
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچو روزان
دگر سايه اي از امروزها ديروزها
ديدگانم همچو دالان هاي نور
گونه هايم همچو مرمرهاي سرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
من تهي خواهم شد از فرياد درد
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:40  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|

ستاره ای به تازگی شب مرا ربود و رفت
نیامده به سادگی تب مرا ربود و رفت
تنور دل چو گر گرفت به عشق او
گذاشت مرا خمار یک فرود و رفت
به ساعتی که نام دل به نام او نوشته شد
به نام من نوشت ولی به جز مرا ستود و رفت
شکسته تر شدم اگر به اعتبار سادگی
ز باغ ساده دلم فقط دری گشود و رفت
دمی خیال عشق او ز سر برون کنم ولی
ز دل برون نمی رود ببین چه کرده بود و رفت
اگر چه ناله ام دگر به گوش او نمی رسد
ولی به دست خود شبی غبار دل زدود و رفت
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:13  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
I well never forget the days we once had
The days when you were everything to me
My mind used to tell me we D be together forever
But now I realize that was all a big dream
The feelings I have for you will never go
I wish I could take back that one regretful day
The day when I willingly let you slide from my arms
Never did I think of the astonishing pain of regrets
That I would once have to live through
The sight of you in someone else arms
Makes my heart shatter into a million pieces
I sometimes wonder if you still think of me
Or if to you , I'm just a face in the crowd
I wish so very much that one day
We can have it all back
But for now , ill sit here silently
Remembering all the memories we once shared
Everyday my love grows much stronger
Hoping that one day you will feel the same
And put back the pieces of my broken heart
ادامه مطلب
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:2  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|

وقتی صدای پای مرگ
در جنگل تاریک ذهن های منجمد
در خواب های پریشان آخرین نسل های سوخته امروز
در زباله دان تفکرهای منتهی به دیوارهای سیمانی غرور
شنیده می شود
تو ....
گوشهایت را
به اعماق ظلمت یک شب بی انتها
برای شنود نجوای آدمکهای اسیر سرنوشت
سپرده ای
و وجدانت در لابه لای برگهای سیاه کاغذهای باطله ات
هر روز مدفون تر می شود....
سرگردان ، تنها و بی اختیار
به دنبال کلماتی برای نوشتن دردهایت می گردی
مث همیشه دوباره
از کوچه های حزن آلود شهر گذر می کنی
و خمیازه های ممتد دستفروشان دوره گرد را
با علاقه شماره می زنی
مسیر زندگی ات را نفس نفس زنان می پیمائی
و نفس نفس زنان بر می گردی
وکسی از تو نمی پرسد
و نخواهد پرسید
صدای مرگ را می شنوی
این زندگی امروز است
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:22  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|

نه بسته ام به کس دل
نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من
ز من هر آن که او دور
چو دل به سينه نزديک
به من هر آنکه نزديک
از او جدا جدا من
نه چشم دل به سويي
نه باده در سبويي
که تر کنم گلويي
به ياد آشنا من
ستاره ها نهفته
در آسمان ابري
دلم گرفته اي دوست
هواي گريه با من
هواي گريه با من
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:15  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|

زندگی را ورق می زنم
دوباره از سر خط
شیرین ، تلخ ، بی اثر
خاطراتی که در گودال ذهن
نقش می بندد
رنگ می بازد
میمیرد...
تو در کجای خاطرات من نشسته ای ؟
خوب ، بد ، زشت
من تکرار را بلد نیستم
ولی قاعده بازی عوض می شود
و تو امروز
شیرین تر...
ومن نمی آموزم هیچگاه
در سوگ دیروزهای از رفته ام
امروز لابه کنم
زندگی ورق خواهد خورد
و تو و من
در گودال خاطرات ذهن
شیرین ، تلخ ، بی اثر
از کنار هم
به سادگی خواهیم گذشت
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:41  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|

چرا از مرگ می ترسید
کجا آرامشی از مرگ خوشتر
کس تواند دید
می و افیون فریبی تیزبال و تند پروازند
اگر درمان اندوهند
خماری جانگزا دارند
نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هوشیاری نمی بیند
چرا از مرگ می ترسید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید
بهشت جاودان آن جاست
جهان آنجا و جان آنجاست
گران خواب ابد در بستر گلوی مرگ مهربان آنجاست
سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است
همه ذرات هستی محو در رویای بی رنگ فراموشی است
نه فریادی نه آهنگی نه آوایی
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:48  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
اگر ماه بودم
به هرجا که بودم
سراغ تو را
از خدا می گرفتم
وگر سنگ بودم
به هر جا که بودی
سر راهگذار تو جا می گرفتم
اگر ماه بودی
به صد ناز، شاید
شبی بر لب بام من می نشستی
وگر سنگ بودی
به هرجا که بودم
مرا می شکستی، مرا می شکستی...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:34  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|

کودکان پارما
اثری ار ماکسیم گورکی
در ميدان کوچک جلوي ايستگاه ژن جمعيت انبوهي گرد آمده بود. اغلبشان کارگر بودند اما آدمهاي سر و وضع مرتب و خوش خوراک نيز در ميان آنها کم نبود.
پيشاپيش جمع اعضاي انجمن شهر ايستاده بودند؛ بالاي سرشان پرچم سنگين و حرير و استادانه برودري دوزي شده شهر و در کنار آن پرچمهاي رنگارنگ سازمانهاي کارگري در اهتزاز بود.
منگوله هاي زرين حاشيه ها و تارهاي پرچم برق مي زد، نوک چوب پرچمها مي درخشيد، حرير خش خش مي کرد و زمزمه پستي مانند آواز زير لبي کراز ميان گروه شادمان بر مي خاست.......
ادامه مطلب
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:16  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|

پیکری فرسوده در باران
زمینی در قفس زندان
هجوم حسرت و تبعید
و نسلی تا ابد حیران
اگر این خانه بی نان است
اگر تبعید و زندان است
نگو آواز ما مرده
گره تا مرز دندان است
نگو از وحشت و تردید
نترس از مرز این تهدید
نگو دشمن به درگاه است
که این آغاز این راه است ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:58  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|

بوی باروت ، گلوله
وتفنگهایی که سینه ها را نشانه می گیرد
...وجنگ که انگار تمام نمی شود؟
چشمان وحشت مردمان صلح جوی خانه نشین
سایه های شوم اضطراب را
تا آستانه ی درهای گشوده به آفتاب
دنبال می کند
.... آری هیاهوی جنگ
مرزها را در می نوردد
و دست های سرد مرگ
گستاخانه
در کوچه ها پرسه می زند
اینجا در حصارقلبهای سنگی
در آشوب چشمهای حریصانه مردان جنگجو
چه قیامتی ست.....؟
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:51  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|

غروب اين حوالي را
تو باور مي كني يا نه؟
غم و درد جدائی را
تو باور مي كني يا نه؟
تمام زندگي مان را
سكوتي تلخ پُر كرده
خيابانهاي خالي را
تو باور مي كني يا نه؟
كوير داغ و بي باران
بر اينجا سايه گسترده
هجوم خشكسالي را
تو باور مي كني يا نه؟
نفس در سينه مي گيرد
دل اينجا زود مي ميرد
و مرگ احتمالي را
تو باور مي كني يا نه؟
در اين تاريكي و وحشت
سياهي هاي بي پايان
وجود اين سپيدي را
تو باور مي كني يا نه
نگاه سبز تو اخر
مرا اباد مي سازد
بگو اين بي خيالي را
تو باور مي كني يا نه...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:47  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|

بی تو طوفانزده دشت جنونم
صید افتاده به خونم
تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم؟
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی....
ادامه مطلب
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:32  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|

