تبليغاتX
دغدغه های امروزی
نداری جرات فریاد...خودت را در قفس گم کن دلیلش را کسی پرسید...بگو مشتاق تنهائی
چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385

در وجودم چيزي هست که تو را نجوا مي کند ...

 و تنها عشق مرا رها مي کند 

 و نور آن نگاهي ست که تو به من روا مي کني 

 پس عشق و نور را از من دريغ نکن

و بر من بتاب که بي عشق تو

بي نگاه تو

بي تو رو به غروب رهسپارم

 .... مرا به طلوعي ديگر برسان

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:15  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385

 دلم برای تو تنگ می شود

آری  ستاره  دلتنگ می شود

گناه من فقط نگفتن است و بس

دل نیست دلی که سنگ می شود؟

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:57  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385

وقتی در آسمان دروغ وزیدن می گیرد

چگونه می شود به آیه های

رسولان سرشکسته

پناه آورد

ما

مثل مرده های هزاران ساله

به هم می رسیم

و

خورشید بر تباهی اجساد ما

قضاوت خواهد کرد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:50  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

شنبه بیست و پنجم آذر 1385

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو

 براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده 

براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو

 براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه

براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن 

 براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير 

 براي عشق وصال كن ولي فرار نكن

براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن 

 براي عشق بمير ولي كسي رو نكش

براي عشق خودت باش ولي خوب باش

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 4:11  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

شنبه بیست و پنجم آذر 1385

آبی تر از آنم که بیرنگ بمیرم

از شیشه نبودم که با سنگ بمیرم

من آمده بودم که تا مرز رسیدن

همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیرم

تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبم

شاید که خدا خواست که دل تنگ بمیرم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:36  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

جمعه بیست و چهارم آذر 1385

زندگی اجبار است

مرگ انتظار است

عشق یکبار است

ولی یاد تو تکرار است

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:56  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

جمعه بیست و چهارم آذر 1385

موسم تنهائی ام

پر پرواز من باش

لحظه رسوائی ام

همدم آواز من باش

اگه اینجا ته دنیاست

ته این جنگل خالی

لای این شب مردگی ها

تو بیا آغاز من باش

نگو طاقتت تمومه

نگو انتها همین جاست

من تو رو خوب میشناسم

دل تو مثل یه دریاست...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:0  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

جمعه بیست و چهارم آذر 1385

نداری جرات پرواز

خودت را در قفس گم کن

دلیلش را کسی پرسید

بگو مشتاق تنهائی ...!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:30  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

جمعه بیست و چهارم آذر 1385

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:11  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

جمعه بیست و چهارم آذر 1385

نگرد نیست؟جوانی شمع ره کردم

که جویم زندگانی را

نیافتم زندگانی را

و گم کردم جوانی را

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:52  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

سه شنبه بیست و یکم آذر 1385

بخند دیگه ؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:1  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

دوشنبه بیستم آذر 1385

من و از خودم بگیر...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:6  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

دوشنبه بیستم آذر 1385

کسی آهسته در باد می گفت

تمام زندگی جز صحنه ای نیست

نشستن با تو در آرامش شب

کجائی بی وفا ؟

نخفتن تا سحر غوغای هر لب

تو را اینگونه می خواهم کجائی ؟

زمستان آمد و تو بی وفائی ؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:4  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

دوشنبه بیستم آذر 1385

از دل تمام این شهر

فقط گلی را به نشان صداقت

از من بپذیر

و بدان

زندگی بوی خوشی است

در شامه تو

در گل من....

  تو خودت خوب می دونی ... 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:9  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

دوشنبه بیستم آذر 1385

لب دريا، نسيم و آب و آهنگ،
شكسته ناله هاي موج بر سنگ.
مگر دريا دلي داند كه ما را،
چه توفان ها ست در اين سينه تنگ !
***
تب و تابي ست در موسيقي آب
كجا پنهان شده ست اين روح بي تاب
فرازش، شوق هستي، شور پرواز،
فرودش : غم؛ سكوتش : مرگ ومرداب !
***
سپردم سينه را بر سينه كوه
غريق بهت جنگل هاي انبوه
غروب بيشه زارانم در افكند
به جنگل هاي بي پايان اندوه !
***
لب دريا، گل خورشيد پرپر !
به هر موجي، پري خونين شناور !
به كام خويش پيچاندند و بردند،
مرا گرداب هاي سرد باور !
***
بخوان، اي مرغ مست بيشه دور،
كه ريزد از صدايت شادي و نور،
قفس تنگ است و دل تنگ است، ورنه
هزاران نغمه دارم چون تو پر شور !
***
لب دريا، غريو موج و كولاك،
فرو پيچده شب در باد نمناك،
نگاه ماه، در آن ابر تاريك؛
نگاه ماهي افتاده بر خاك !
***
پريشان است امشب خاطر آب،
چه راهي مي زند آن روح بي تاب !
« سبكباران ساحل ها » چه دانند،
«شب تاريك و بيم موج و گرداب » !
***
لب دريا، شب از هنگامه لبريز،
خروش موج ها: پرهيز ... پرهيز ... ،
در آن توفان كه صد فرياد گم شد؛
چه بر مي آيد از واي شباويز ؟!
***
چراغي دور، در ساحل شكفته
من و دريا، دو همراز نخفته !
همه شب، گفت دريا قصه با ماه
دريغا حرف من، حرف نگفته !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:20  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

یکشنبه نوزدهم آذر 1385

لا لا  لا لا گل زیبا

بخواب ای کودک فردا

بخواب آسوده باش اینجا

کسی داره هوای ما

 لا لا لا لا...؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:38  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

یکشنبه نوزدهم آذر 1385

                                    از غم عشق چه می باید کرد ؟

                                 به دمی دیداری می توان راضی شد ؟                          

تو بگو ؟

به تمنای نگاهی می شود تشنه ی جانبازی شد ؟

می توان دل خوش کرد

 به کلامی که شنید

از۲ خط نامه ی سرد ؟

می توان داغ شد...

 شعله کشید؟

از غم عشق چه می باید کرد.... ؟! 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:1  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

یکشنبه نوزدهم آذر 1385

  •  عشق عجیب ترین واژه ی دنیاس 
  •  
  •  
  •  
  •  
  • میتونه تو رو به آروم ترین آدم دنیا تبدیل کنه
  • یا میتونه دیوونه ترین موجود رو زمینت کنه
  •  
  •  
  • گاهی هم میتونه دوباره جوونت کنه
  • یا بدتر پیر پیرت کنه
  • تو چی فکر میکنی ؟
  • یا اینکه کدومشی ؟

    فکر کن دیگه ؟

        

                                                                                           

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 4:0  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

یکشنبه نوزدهم آذر 1385

                                          در سکوت گنگ هر لحظه

                                                       به یادم باش

                                               در اوج خواهشی تازه

                                                      به یادم باش....

                                      به یادم باش در رویا

 در این خلوتگه زیبا

 

 در این هنگامه تردید 

 

شبی بگذر بر این تنها  ....       

                                         

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:8  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

شنبه هجدهم آذر 1385

...شاید برای رهایی همیشه راه های زیادی وجود داشته باشه 

اما برای مرگ چی...؟

                                

اینجاست که به محدودیتی ناخواسته می رسیم

اینجاست که گاهی احساس می کنیم که کم میاریم

کاش خرگوش بودیم  ...

 تا زرنگ بازی در بیاریم

ولی ناچاریم که هی غصه بخوریم...

اینم از رسم خوب زمونه ست دیگه نه!؟... 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:40  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

شنبه هجدهم آذر 1385

  پنج پاره متن در بارهء عشق
  عشق تو....
از رویدادهای تاریخی جهان است
. و جشنی است گلها را و علفها را
..... وحی و الهامی است که نازل می شود
..... یا نازل نمی شود
..... کودکی است که زاده می شود
..... یا زاده نمی شود
...... آذرخشی است که رخشان می شود
..... یا رخشان نمی شود
..... قرص ماهی است که به در می آید
..... یا به در نمی اید
از میان مژگان....
*
عشق تو ....
متنی به خط میخی است
.... متنی آشوری است
.... فنیقی است
.... سریانی است
.... فراعنه ای است
.... هندویی است
متنی است که در هیچ کتابی به نوشتن در
نیامده است



ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:34  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

شنبه هجدهم آذر 1385

روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبای را خواهد گرفت

 

روزی که کمترین سرود

                               بوسه است

و هر انسان برای هر انسان برادریست

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل

افسانه ایست

و قلب

برای زندگی بس است

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی

روزی که آهنگ هر حرف     زندگیست

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم

روزی که هر لب ترانه ایست

تا کمترین سرود  بوسه باشد

روزی که تو بیایی      برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود

روزی که ما دوباره برای کبوتر هایمان دانه بریزیم

ومن آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی

که دیگر

نباشم

                                 احمد شاملو

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:28  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

چهارشنبه پانزدهم آذر 1385

 

در مجلس مرگم همگان رقصیدند

باحالتی خارج از بیان رقصیدند

در حسرت یک قطره اشکی ماندم

با دست و سر و گوش و زبان رقصیدند

بر سنگ مزارم ننوشته خطی

با خاطره ام بی صفتان رقصیدند

از درد غریبی چه بگویم اینجا

بر حال دلم بی خبران رقصیدند

آنقدر فرو فتاده بودم از چشم

با رخصت چشم خیسمان رقصیدند....

                                                      م ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:48  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

جمعه دهم آذر 1385

عشق يعني رازقي ، يعني نسيم
عشق يعني مست گشتن از شميم
عشق يعني آفتاب بي غروب
عشق يعني آسمان ، يعني فروغ
عشق يعني آرزو ، يعني اميد
عشق يعني روشني ، يعني سپيد

عشق يعني غوطه خوردن بين موج
عشق يعني رد شدن از مرز اوج
عشق يعني از سپيده تا سحر
عشق يعني پا نهادن در خطر
عشق يعني لحظه ديدار يار
عشق يعني دست در دست نگار


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:29  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

شنبه چهارم آذر 1385

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:15  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

شنبه چهارم آذر 1385


به سقف جنگل مي‌نگري : ستارگان در خيسي چشمانت
بي اشك، چشمان تو ناتمام است، و نمناكي جنگل نارساست.
دستانت را مي‌گشايي، گره تاريكي مي‌گشايد.
لبخند مي‌زني ، رشته رمز مي‌لرزد.
                            مي‌نگري، رسايي چهره‌ات حيران مي‌كند.                                               

 بيا با جاده ي پيوستگي برويم.

خزندگان در خوابند. دروازه ابديت باز است. آفتابي
شويم.
چشمان را بسپاريم، كه آفتاب آشنايي فرود آمد.
لبان را گم كنيم، كه صدا نابهنگام است.
در خواب درختان نوشيده شويم، كه شكوه روييدن در ما
مي‌گذرد.
باد مي‌شكند. شب راكد مي‌ماند. جنگل از تپش مي‌افتد.
جوشش اشك هم آهنگي را مي‌شنويم، و شيره ي گياهان به
سوي ابديت مي‌رود

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:6  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

جمعه سوم آذر 1385

جان می دهم به گوشه زندان سرنوشت
سر را به تازیانه او خم نمی کنم
افسوس بر دو روزه هستی نمی خورم
زاری بر این سراچه ماتم نمی کنم

با تازیانه های گرانبار جانگداز
پندارد آنکه روح مرا رام کرده است
جان سختیم نگر که فریبم نداده است
این بندگی که زندگیش نام کرده است

بیمی به دل ز مرگ ندارم که زندگی
جز زهر غم نریخت شرابی به جام من
گر من به تنگنای ملال آور حیات
آسوده یک نفس زده باشم حرام من

تا دل به زندگی نسپارم به صد فریب
می پوشم از کرشمه هستی نگاه را
هر صبح و شام چهره نهان می کنم به اشک
تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را

ای سرنوشت از تو کجا می توان گریخت؟
من راه آشیان خود از یاد برده ام
یک دم مرا به گوشه راحت رها مکن
با من تلاش کن که بدانم نمرده ام!

ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا
زخمی دگر بزن که نیفتاده ام هنوز
شادم از این شکنجه خدا را مکن دریغ
روح مرا در آتش بیداد خود بسوز!

ای سرنوشت هستی من در نبرد توست
بر من ببخش زندگی جاودانه ام را
منشین که دست مرگ ز بندم رها کند
محکم بزن به شانه من تازیانه را!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:58  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

Copyright © All Rights Reserved for http://shamshiri.blogfa.com