
در وجودم چيزي هست که تو را نجوا مي کند ...
و تنها عشق مرا رها مي کند
و نور آن نگاهي ست که تو به من روا مي کني
پس عشق و نور را از من دريغ نکن
و بر من بتاب که بي عشق تو
بي نگاه تو
بي تو رو به غروب رهسپارم
.... مرا به طلوعي ديگر برسان
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:15  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|

دلم برای تو تنگ می شود
آری ستاره دلتنگ می شود
گناه من فقط نگفتن است و بس
دل نیست دلی که سنگ می شود؟
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:57  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|

وقتی در آسمان دروغ وزیدن می گیرد
چگونه می شود به آیه های
رسولان سرشکسته
پناه آورد
ما
مثل مرده های هزاران ساله
به هم می رسیم
و
خورشید بر تباهی اجساد ما
قضاوت خواهد کرد
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:50  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو
براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده
براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو
براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه
براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن
براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير
براي عشق وصال كن ولي فرار نكن
براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن
براي عشق بمير ولي كسي رو نكش
براي عشق خودت باش ولي خوب باش
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 4:11  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|

آبی تر از آنم که بیرنگ بمیرم
از شیشه نبودم که با سنگ بمیرم
من آمده بودم که تا مرز رسیدن
همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیرم
تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبم
شاید که خدا خواست که دل تنگ بمیرم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:36  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|

زندگی اجبار است
مرگ انتظار است
عشق یکبار است
ولی یاد تو تکرار است
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:56  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|

موسم تنهائی ام
پر پرواز من باش
لحظه رسوائی ام
همدم آواز من باش
اگه اینجا ته دنیاست
ته این جنگل خالی
لای این شب مردگی ها
تو بیا آغاز من باش
نگو طاقتت تمومه
نگو انتها همین جاست
من تو رو خوب میشناسم
دل تو مثل یه دریاست...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:0  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|

نداری جرات پرواز
خودت را در قفس گم کن
دلیلش را کسی پرسید
بگو مشتاق تنهائی ...!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:30  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
جوانی شمع ره کردم
که جویم زندگانی را
نیافتم زندگانی را
و گم کردم جوانی را
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 3:52  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
کسی آهسته در باد می گفت
تمام زندگی جز صحنه ای نیست
نشستن با تو در آرامش شب

نخفتن تا سحر غوغای هر لب
تو را اینگونه می خواهم کجائی ؟
زمستان آمد و تو بی وفائی ؟
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:4  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
از دل تمام این شهر
فقط گلی را به نشان صداقت
از من بپذیر
و بدان
زندگی بوی خوشی است
در شامه تو
در گل من....
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:9  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:20  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
لا لا لا لا گل زیبا
بخواب ای کودک فردا
بخواب آسوده باش اینجا
کسی داره هوای ما

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:38  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
از غم عشق چه می باید کرد ؟
به دمی دیداری می توان راضی شد ؟

به تمنای نگاهی می شود تشنه ی جانبازی شد ؟
می توان دل خوش کرد
به کلامی که شنید
از۲ خط نامه ی سرد ؟
می توان داغ شد...
شعله کشید؟
از غم عشق چه می باید کرد.... ؟!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:1  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
-
عشق عجیب ترین واژه ی دنیاس
-
-
-
-
-
میتونه تو رو به آروم ترین آدم دنیا تبدیل کنه
-
یا میتونه دیوونه ترین موجود رو زمینت کنه
-
-
-
گاهی هم میتونه دوباره جوونت کنه
-
یا بدتر پیر پیرت کنه
-
تو چی فکر میکنی ؟
-
یا اینکه کدومشی ؟

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 4:0  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
در سکوت گنگ هر لحظه
به یادم باش
در اوج خواهشی تازه
به یادم باش....
به یادم باش در رویا
در این خلوتگه زیبا
در این هنگامه تردید
شبی بگذر بر این تنها ....
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 3:8  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
...شاید برای رهایی همیشه راه های زیادی وجود داشته باشه
اما برای مرگ چی...؟
اینجاست که به محدودیتی ناخواسته می رسیم
اینجاست که گاهی احساس می کنیم که کم میاریم
کاش خرگوش بودیم ...
تا زرنگ بازی در بیاریم
ولی ناچاریم که هی غصه بخوریم...
اینم از رسم خوب زمونه ست دیگه نه!؟...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:40  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
پنج پاره متن در بارهء عشق
عشق تو....
از رویدادهای تاریخی جهان است
. و جشنی است گلها را و علفها را
..... وحی و الهامی است که نازل می شود
..... یا نازل نمی شود
..... کودکی است که زاده می شود
..... یا زاده نمی شود
...... آذرخشی است که رخشان می شود
..... یا رخشان نمی شود
..... قرص ماهی است که به در می آید
..... یا به در نمی اید
از میان مژگان....
*
عشق تو ....
متنی به خط میخی است
.... متنی آشوری است
.... فنیقی است
.... سریانی است
.... فراعنه ای است
.... هندویی است
متنی است که در هیچ کتابی به نوشتن در
نیامده است
ادامه مطلب
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:34  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبای را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان برای هر انسان برادریست
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل
افسانه ایست
و قلب
برای زندگی بس است
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف زندگیست
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم
روزی که هر لب ترانه ایست
تا کمترین سرود بوسه باشد
روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما دوباره برای کبوتر هایمان دانه بریزیم
ومن آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی
که دیگر
نباشم
احمد شاملو
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:28  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|

در مجلس مرگم همگان رقصیدند
باحالتی خارج از بیان رقصیدند
در حسرت یک قطره اشکی ماندم
با دست و سر و گوش و زبان رقصیدند
بر سنگ مزارم ننوشته خطی
با خاطره ام بی صفتان رقصیدند
از درد غریبی چه بگویم اینجا
بر حال دلم بی خبران رقصیدند
آنقدر فرو فتاده بودم از چشم
با رخصت چشم خیسمان رقصیدند....
م ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:48  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
عشق يعني رازقي ، يعني نسيم
عشق يعني مست گشتن از شميم
عشق يعني آفتاب بي غروب
عشق يعني آسمان ، يعني فروغ
عشق يعني آرزو ، يعني اميد
عشق يعني روشني ، يعني سپيد
عشق يعني غوطه خوردن بين موج
عشق يعني رد شدن از مرز اوج
عشق يعني از سپيده تا سحر
عشق يعني پا نهادن در خطر
عشق يعني لحظه ديدار يار
عشق يعني دست در دست نگار
ادامه مطلب
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:29  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
به سقف جنگل مينگري : ستارگان در خيسي چشمانت
بي اشك، چشمان تو ناتمام است، و نمناكي جنگل نارساست.
دستانت را ميگشايي، گره تاريكي ميگشايد.
لبخند ميزني ، رشته رمز ميلرزد.
مينگري، رسايي چهرهات حيران ميكند.
بيا با جاده ي پيوستگي برويم.
خزندگان در خوابند. دروازه ابديت باز است. آفتابي
شويم.
چشمان را بسپاريم، كه آفتاب آشنايي فرود آمد.
لبان را گم كنيم، كه صدا نابهنگام است.
در خواب درختان نوشيده شويم، كه شكوه روييدن در ما
ميگذرد.
باد ميشكند. شب راكد ميماند. جنگل از تپش ميافتد.
جوشش اشك هم آهنگي را ميشنويم، و شيره ي گياهان به
سوي ابديت ميرود
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:6  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
جان می دهم به گوشه زندان سرنوشت
سر را به تازیانه او خم نمی کنم
افسوس بر دو روزه هستی نمی خورم
زاری بر این سراچه ماتم نمی کنم
با تازیانه های گرانبار جانگداز
پندارد آنکه روح مرا رام کرده است
جان سختیم نگر که فریبم نداده است
این بندگی که زندگیش نام کرده است
بیمی به دل ز مرگ ندارم که زندگی
جز زهر غم نریخت شرابی به جام من
گر من به تنگنای ملال آور حیات
آسوده یک نفس زده باشم حرام من
تا دل به زندگی نسپارم به صد فریب
می پوشم از کرشمه هستی نگاه را
هر صبح و شام چهره نهان می کنم به اشک
تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را
ای سرنوشت از تو کجا می توان گریخت؟
من راه آشیان خود از یاد برده ام
یک دم مرا به گوشه راحت رها مکن
با من تلاش کن که بدانم نمرده ام!
ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا
زخمی دگر بزن که نیفتاده ام هنوز
شادم از این شکنجه خدا را مکن دریغ
روح مرا در آتش بیداد خود بسوز!
ای سرنوشت هستی من در نبرد توست
بر من ببخش زندگی جاودانه ام را
منشین که دست مرگ ز بندم رها کند
محکم بزن به شانه من تازیانه را!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:58  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|



