تبليغاتX
دغدغه های امروزی
نداری جرات فریاد...خودت را در قفس گم کن دلیلش را کسی پرسید...بگو مشتاق تنهائی
دوشنبه بیست و نهم آبان 1385

خیره در آیینه ای ماندم

که در تصویر خود چیزی

به غیر از خویش را دیدم

نقاب از چهره ام بردار

که در آشوب این سینه

کسی را دوست می دارم

                                 ... م

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:39  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:36  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:29  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385

 

بیا بر این خشکسالی روزگارم باران باش

در روزهایی که بودن تنها بهانه برای ادامه مسیر زندگیست

در روزهایی که تنهایی بر تمام لحظه های زندگیهامان  آوار گردیده بیا و بارانی باش بر سرزمین ترک خورده مان ...

ای همیشه و ای همیشگی 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:51  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385

چقدر امروز فاصله ها بیداد میکنند

حتی قانون بزرگ جاذبه نیز نمی تواند مرهمی بر این درد باشد.

فاصله ها می آیند

 و ما در این روزهای خزانی

با صد تردید به پشت سر خیره می شویم

تا خاطرات ترک خورده گذشته را با نگاهی حسرت بار جویا شویم

اما نه... بگذار این فاصله ها معیار بودن کنار همدیگر را برایمان مشخص کند

ما قوه ی تشخیص مان را سالهاست از دست دادیم

بگذار ... بگذار حرفی از نزدیکی نیاورم

ما همان بهتر که ....دور بمانیم از هیاهوی غربت این روزگار

                                                                                                               

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:30  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

پنجشنبه هجدهم آبان 1385

به قدر هر چه گل ديدم مرا آزار کردی تو

  خيانت را دوباره در دلم تکرار کردی تو

   عجب ديوانه بودم من که بستم دل به چشمانت

   و کار قلب اين دیوانه را دشوار کردی تو

چقدر از التماسم پيش مردم آبرويم رفت

  چقدر اين چشم ها را پيش مردم خوار کردی تو

   شنيدم بارها با ديگران بودی وليکن حيف

     شهامت مال هر کس نيست پس انکار کردی تو

 چقدر اشعار زيبايی برايم خواندی و گفتی

و بازی با دل بيمار من بسيار کردی تو

   نمی بخشم تو را ، او را و هر کس را که بد باشد

   خدايم خود تلافی ميکند هر کار کردی تو

دلم را ديگر از هرچه نگاه و آرزو کندم

تمام پنجره های مرا ديوار کردی تو

 چه حسنی داشت درد اين شکست تلخ ميدانم

  مرا از خواب عشق و عاشقی بيدار کردی تو

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:24  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

سه شنبه شانزدهم آبان 1385

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:5  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

سه شنبه شانزدهم آبان 1385

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:5  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

سه شنبه شانزدهم آبان 1385

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:12  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

پنجشنبه یازدهم آبان 1385

                                     این بودن و این ماندن!

بوی مرگ از هر سو، شامّه نوازت می شود! ستاره ها چه بی صدا و عاشقانه می میرند! برگهای زرد و خشک پاییزی چه بی رحمانه در زیر پاهایمان به هبوط می پیوندند، در حالی که فریاد خش خش آنها را
می شنویم، اما نمی فهمیم... نمی دانیم... نمی بینیم!!!

سالهاست کور شده ایم... قرنهاست که کر گشته ایم... حتی صدای تپش قلب خویش را از یاد برده ایم! سالهاست که قلب را انکار کرده ایم و در سر زندگی می کنیم... سالهاست که بودن را با ماندن اشتباه
گرفته ایم...

رسم ناخوشایندی دارد این زندگی! به صلّابه ات می کشد این زندگی!!!

پرواز در قفس ممکن نیست!

زندگی در سر، زندگی نیست! اسارت است، نابودی است. ذهن و جسم خویش را با صدای ضربان قلبت،

آن جسم ظریف و تپنده هماهنگ کن تا بیاموزی رسم پرواز را...!

عشق و پرواز هم آشیان اند. هر دو از یک جنس اند. پرواز کن تا عشق را بیاموزی. روح را از بند جسم

بیالای تا سنگینی وجودت مانع پرواز تو نباشد.

پرواز با جسم نا ممکن است!!!

اگر از دام جسم جستی، بدان که رستی!


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 5:46  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii  | 

Copyright © All Rights Reserved for http://shamshiri.blogfa.com