خیره در آیینه ای ماندم
که در تصویر خود چیزی
به غیر از خویش را دیدم
نقاب از چهره ام بردار
که در آشوب این سینه
کسی را دوست می دارم
... م
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:39  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:29  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
بیا بر این خشکسالی روزگارم باران باش
در روزهایی که بودن تنها بهانه برای ادامه مسیر زندگیست
در روزهایی که تنهایی بر تمام لحظه های زندگیهامان آوار گردیده بیا و بارانی باش بر سرزمین ترک خورده مان ...
ای همیشه و ای همیشگی 
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:51  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
چقدر امروز فاصله ها بیداد میکنند
حتی قانون بزرگ جاذبه نیز نمی تواند مرهمی بر این درد باشد.
فاصله ها می آیند
و ما در این روزهای خزانی
با صد تردید به پشت سر خیره می شویم
تا خاطرات ترک خورده گذشته را با نگاهی حسرت بار جویا شویم
اما نه... بگذار این فاصله ها معیار بودن کنار همدیگر را برایمان مشخص کند
ما قوه ی تشخیص مان را سالهاست از دست دادیم
بگذار ... بگذار حرفی از نزدیکی نیاورم
ما همان بهتر که ....دور بمانیم از هیاهوی غربت این روزگار

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:30  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
به قدر هر چه گل ديدم مرا آزار کردی تو
خيانت را دوباره در دلم تکرار کردی تو
عجب ديوانه بودم من که بستم دل به چشمانت
و کار قلب اين دیوانه را دشوار کردی تو
چقدر از التماسم پيش مردم آبرويم رفت
چقدر اين چشم ها را پيش مردم خوار کردی تو
شنيدم بارها با ديگران بودی وليکن حيف
شهامت مال هر کس نيست پس انکار کردی تو
چقدر اشعار زيبايی برايم خواندی و گفتی
و بازی با دل بيمار من بسيار کردی تو
نمی بخشم تو را ، او را و هر کس را که بد باشد
خدايم خود تلافی ميکند هر کار کردی تو
دلم را ديگر از هرچه نگاه و آرزو کندم
تمام پنجره های مرا ديوار کردی تو
چه حسنی داشت درد اين شکست تلخ ميدانم
مرا از خواب عشق و عاشقی بيدار کردی تو
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:24  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
این بودن و این ماندن!
بوی مرگ از هر سو، شامّه نوازت می شود! ستاره ها چه بی صدا و عاشقانه می میرند! برگهای زرد و خشک پاییزی چه بی رحمانه در زیر پاهایمان به هبوط می پیوندند، در حالی که فریاد خش خش آنها را
می شنویم، اما نمی فهمیم... نمی دانیم... نمی بینیم!!!
سالهاست کور شده ایم... قرنهاست که کر گشته ایم... حتی صدای تپش قلب خویش را از یاد برده ایم! سالهاست که قلب را انکار کرده ایم و در سر زندگی می کنیم... سالهاست که بودن را با ماندن اشتباه
گرفته ایم...
رسم ناخوشایندی دارد این زندگی! به صلّابه ات می کشد این زندگی!!!
پرواز در قفس ممکن نیست!
زندگی در سر، زندگی نیست! اسارت است، نابودی است. ذهن و جسم خویش را با صدای ضربان قلبت،
آن جسم ظریف و تپنده هماهنگ کن تا بیاموزی رسم پرواز را...!
عشق و پرواز هم آشیان اند. هر دو از یک جنس اند. پرواز کن تا عشق را بیاموزی. روح را از بند جسم
بیالای تا سنگینی وجودت مانع پرواز تو نباشد.
پرواز با جسم نا ممکن است!!!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 5:46  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|




