مرا در قاب آیینه ها
برای آینده ای که نمی شناسمش
تصویر می کنی
من.....
در زنگار چشمهایت
گم می شوم
....وچشم که باز می کنم
در آیینه .....
تو را می بینم
....و رویایی که رنگ باخته است
م.ش
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 5:47  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
صداي آب مي آيد، مگر در نهر تنهايي چه مي شويند؟
لباس لحظه ها پاك است.
ميان آفتاب هشتم دي ماه
طنين برف، نخ هاي تماشا، چكه هاي وقت.
طراوت روي آجرهاست، روي استخوان روز.
چه مي خواهيم؟
بخار فصل گرد واژه هاي ماست.
دهان گلخانه فكر است.
***
سفرهايي ترا در كوچه هاشان خواب مي بينند.
ترا در قريه هاي دور مرغاني بهم تبريك مي گويند.
***
چرا مردم نمي دانند
كه لادن اتفاقي نيست،
نمي دانند در چشمان دم جنبانك امروز برق آب هاي شط ديروز است؟
چرا مردم نمي دانند
كه در گل هاي ناممكن هوا سرد است؟
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 5:36  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|