خسته
شكسته و
دلبسته
من هستم
من هستم
من هستم
از اين فرياد
تا آن فرياد
سكوتي نشسته است.
لب بسته
در دره هاي سكوت
سرگردانم.
من ميدانم
من ميدانم
من ميدانم
جنبش شاخه ئي از جنگلي خبر مي دهد
و رقص لرزان شمعي ناتوان
از سنگيني پا بر جاي هزاران جار خاموش.
در خاموشي نشسته ام
خسته ام
درهم شكسته ام
من دلبسته ام.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:21  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
در اين جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندين حجره، در هر
حجره چندين مرد در زنجير ...
از اين زنجيريان، يك تن، زنش را در تب تاريك بهتاني به ضرب
دشنه ئي كشته است .
از اين مردان، يكي، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود
را، بر سر برزن، به خون نان فروش
سخت دندان گرد آغشته است .
از اينان، چند كس، در خلوت يك روز باران ريز، بر راه ربا خواري
نشسته اند
كساني، در سكوت كوچه، از ديوار كوتاهي به روي بام جسته اند
كساني، نيم شب، در گورهاي تازه، دندان طلاي مردگان را
شكسته اند.
من اما هيچ كس را در شبي تاريك و توفاني نكشته ام
من اما راه بر مردي ربا خواري نبسته ام
من اما نيمه هاي شب ز بامي بر سر بامي نجسته ام .
در اين جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندين حجره، در هر
حجره چندين مرد در زنجير ...
در اين زنجيريان هستند مرداني كه مردار زنان را دوست مي دارند .
در اين زنجيريان هستند مردني كه در رويايشان هر شب زني در
وحشت مرگ از جگر بر مي كشد فرياد .
من اما در زنان چيزي نمي يابم - گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان، خاموش -
من اما در دل كهسار روياهاي خود، جز انعكاس سرد آهنگ صبور
اين علف هاي بياباني كه ميرويند و مي پوسند
و مي خشكند و مي ريزند، با چيز ندارم گوش .
مرا اگر خود نبود اين بند، شايد بامدادي همچو يادي دور و لغزان،
مي گذشتم از تراز خاك سرد پست ...
جرم اين است !
جرم اين است !
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:19  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
چراغي به دستم، چراغي در برابرم:
من به جنگ سياهي مي روم
گهواره هاي خستگي
از كشاكش رفت و آمدها
باز ايستاده اند،
و خورشيدي از اعماق
كهكشان هاي خاكستر شده را
روشن مي كند.
فريادهاي عاصي آذرخش -
هنگامي كه تگرگ
در بطن بي قرار ابر
نطفه مي بندد.
و درد خاموش وار تاك -
هنگامي كه غوره خرد
در انتهاي شاخسار طولاني پيچ پيچ جوانه مي زند.
فرياد من همه گريز از درد بود
چرا كه من، در وحشت انگيز ترين شبها، آفتاب را به دعائي
نوميدوار طلب مي كرده ام.
تو از خورشيد ها آمده اي، از سپيده دم ها آمده اي
تو از آينه ها و ابريشم ها آمده اي.
در خلئي كه نه خدا بود و نه آتش
نگاه و اعتماد ترا به دعائي نوميدوار طلب كرده بودم.
جرياني جدي
در فاصله دو مرگ
در تهي ميان دو تنهائي -
[ نگاه و اعتماد تو، بدينگونه است!]
شادي تو بي رحم است و بزرگوار،
نفست در دست هاي خالي من ترانه و سبزي است
من برمي خيزم!
چراغي در دست
چراغي در دلم.
زنگار روحم را صيقل مي زنم
آينه ئي برابر آينه ات مي گذارم
تا از تو
ابديتي بسازم.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:16  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
فريادي و ديگر هيچ .
چرا كه اميد آنچنان توانا نيست
كه پا سر ياس بتواند نهاد.
***
بر بستر سبزه ها خفته ايم
با يقين سنگ
بر بستر سبزه ها با عشق پيوند نهاده ايم
و با اميدي بي شكست
از بستر سبزه ها
با عشقي به يقين سنگ برخاسته ايم
***
اما ياس آنچنان توناست
كه بسترها و سنگ ها زمزمه ئي بيش نيست !
فريادي
و ديگر
هيچ !
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:14  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
ما نوشتيم و گريستيم
ما خنده كنان به رقص بر خاستيم
ما نعره زنان از سر جان گذشتيم ...
كسي را پرواي ما نبود.
در دور دست مردي را به دار آويختند :
كسي به تماشا سر برنداشت
ما نشستيم و گريستيم
ما با فريادي
از قالب خود بر آمديم .
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:5  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:24  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:18  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:16  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:15  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:0  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
ادامه مطلب
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:57  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:25  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:6  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:5  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
خدایا از تو سپاسگزارم...
تو خود نیک می دانی که بنده ات جز چیزهایی که تو به او بخشیده ای در چنته ندارد، پس تمنا دارم در یافتن راه درست زندگی و به دست آوردن شادمانی، عشق، آرامش و سعادت حقیقی یاری ام کنی، چرا که بدون تو هیچ ندارم و با تو از همگان بی نیازم. خدای من، می دانم که با این همه، تو باز هم مرا دوست داری و همیشه و در هر لحظه مواظبم هستی، زیرا این حدیث قدسی ات همواره در ذهنم طنین می افکند: "اگر آنان که از من روی برتافتند، می دانستند که چقدر مشتاق دیدارشان هستم هر آینه از شوق جان می سپردند."
ادامه مطلب
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:1  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
ادامه مطلب
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:56  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|

