برخیز سقف را کنار بزن ستاره ها شب را برای من و تو روشن کرده اند
دستانت کمی سرد هستند
چشمانم را ببین
رقص آتشی سرخ
و سایه من و تو بر دیوار تردید و بی تابی
آرام با من گام بردار
نوای شبانه
رقص در نور ستارگان
شعله های آتشی سرخ
و سایه من وتو نزدیک تر به هم
تندتر و تندتر
گویی این آهنگ ضرب هایش را از تپش های قلب من می گیرد
قدمهایت آهسته تند می شوند و من
غرق تماشای تو
صبح آنقدر دور است که می توانیم سالها دست در دست یکدیگر
رقص شبانه مان را زنده نگاه داریم
تندتر و تندتر
دستانت گرم هستند و نگاهت گرم تر و من ..
این آتش همه جا را سرخ کرده و
به قدری گرم که دانه های تعرق مجال جاری شدن ندارند
چابک و بی پروا
سرزنده و آتشین
فراموش نشدنی رقص تو
رقص یک غروب گرم تابستان در بندری از سرزمین های جنوب
در سایه روشن عبور قایق ها آواز قایقران ها
و جریان نور از سرخی بطری های شراب
بندر، خواب آلود
ساحل، خسته با تنی گرم
و مهتاب ، تنگ در آغوش آب ، که اکنون آرام گرفته
و نسیم شبانه دریا، مست از عطر گیسوانت
و گیسوانت، همرنگ شبهای همیشه من
تو و من
رقص در هیاهو
تماشا
آه که بی اندازه زیبایی
تو بی اندازه زیبایی
و رقص تو برای همیشه ..
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:51  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
چند قطره اشک گرد هم آمدند،
تا تصویری از بی کرا نگی ات بگشایند؟
چه اندازه از رنج بشر می بایست،
تا کا مت را تلخ کند؟
چقدر نور امید به هم آمیخت،
تا سبزی را که به بند کشیدی بیفروزد؟
چقدر رو یا درباره ات رنگ با خت،
تا دور یت را به رنگ آبی درآورد؟
چقدر خیال با طل
در گرداب اندرونت تر کیب شد،
تا جنبش ابدی ات را امتداد بخشد؟
چقدر دلتنگی و اضطراب،
در توری نا مرئی قر نهایت مدفون شد
تا تند با دهای سیا هت را به بار آورد؟
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:47  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
شاخه هاي شسته باران خورده پاك
آسمان آبي و ابرسپيد
برگهاي سبز بيد
عطرنرگس رقص باد
نغمه شوق پرستوهاي شاد
خلوت گرم كبوترهاي مست
نرم نرمك مي رسد اينك بهار
خوش بحال روزگار
خوش بحال چشمه ها و دشت ها
خوش بحال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه هاي نيمه باز
خوش بحال دخترميخك - كه ميخندد به ناز
خوش بحال جام لبريز از شراب
خوش بحال آفتاب
اي دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمي پوشي به كام
باده رنگين نمي نوشي ز جام
نقل وسبزه درميان سفره نيست
جامت- از آنكه مي بايد- تهيست
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي بانسيم !
اي دريغ ازما اگر كامي نگيريم از بهار
گرنكوبي شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:36  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
شرشر بارون مال من
چک چک ناودون مال تو
عطر یه گلدون مال من
صفای باغبون مال تو
گلی پریشون مال من
دلی پشیمون مال تو
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 5:58  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
یاد بگذشته به دل ماند و دريغ
نيست ياري كه مرا ياد كند
ديده ام خيره به ره ماند و نداد
نامه اي تا دل من شاد كند
خود ندانم چه خطايي كردم
كه ز من رشته الفت بگسست
در دلش جايي اگر بود مرا
پس چرا ديده ز ديدارم بست
هر كجا مينگرم باز هم اوست
كه به چشمان ترم خيره شده
درد عشقست كه با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چيره شده
گفتم از ديده چو دورش سازم
بي گمان زودتر از دل برود
مرگ بايد كه مرا دريابد
ورنه درديست كه مشكل برود
شعر گفتم كه ز دل بر دارم
بار سنگين غم عشقش را
شعر خود جلوه اي از رويش شد
با كه گويم ستم عشقش را
دگر اين شانه ز مويم بردار
سرمه را پاك كن از چشمانم
بكن اين پيرهنم را از تن
زندگي نيست بجز زندانم
تا دو چشمش به رخم حيران نيست
به چكار آيدم اين زيبايي
بشكن اين آينه ساکت را
حاصلم چيست ز خودآرايي
در ببنديد و بگوييد كه من
جز از او از همه كس بگسستم
کس اگر گفت چرا ؟ باكم نيست
فاش گوييد كه عاشق هستم
قاصدي آمد اگر از ره دور
زود پرسيد كه پيغام از كيست
گر از او نيست بگوييد آن زن
دير گاهيست در اين منزل نيست
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:39  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
روز اول پيش خود گفتم
ديگرش هرگز نخواهم ديد
روز دوم باز ميگفتم
ليك با اندوه و با ترديد
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پيمان خود بودم
ظلمت زندان مرا ميكشت
باز زندانبان خود بودم
آن من ديوانه عاصي
در درونم هايهو مي كرد
مشت بر ديوارها ميكوفت
روزني را جستجو مي كرد
در درونم راه ميپيمود
همچو روحي در شبستاني
بر درونم سايه مي افكند
همچو ابري بر بياباني
مي شنيدم نيمه شب در خواب
هايهاي گريه هايش را
در صدايم گوش ميكردم
درد سيال صدايش را
شرمگين مي خواندمش بر خويش
از چه رو بيهوده گرياني
در ميان گريه مي ناليد
دوستش دارم نمي داني
بانگ او آن بانگ لرزان بود
كز جهاني دور بر ميخاست
...
مي نشستم خسته در بستر
خيره در چشمان رويا ها
زورق انديشه ام آرام
ميگذشت از مرز دنيا ها
روزها رفتند و من ديگر
خود نميدانم كدامينم
آن من سر سخت مغرورم
يا من مغلوب ديرينم ؟
بگذرم گر از سر پيمان
ميكشد اين غم دگر بارم
مي نشينم شايد او آيد
عاقبت روزي به ديدارم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:27  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
.....میشود با تو گذشت
از شب خیس غزل
از چراغانی گلهای شقایق در باد
میشود با تو پر از حادثه بود
با تو سر شار شد از عطر خوش یک آواز
با تو لبریز شد از روشنی یک پرواز
میشود با تو به غمها خندید
و به آغاز گل سرخ رسید
ای صمیمی تر از احساس قناری در باد
ای رهاتر از موج
میشود با تو به پرواز رسید
آب را هم حس کرد
و غزل را فهمید
و درون یک برگ خالق آیینه ها را هم دید
به تو از عشق نگفتم اما
میشود با تو به سرشارترین لحظه ی روئیدن یک عشق رسید
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:23  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
من که میدانم شبی عمرم به پایان میرسد
نوبت خاموشی من سهل و آسان میرسد
من که میدانم که تا سرگرم بزم و مستی ام
مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان میرسد
من که میدانم به دنیا اعتباری نیست نیست
بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست نیست
من که میدانم اجل نا خوانده و بیدادگر
سر زده می آید و راه فراری نیست نیست
پس چرا
پس چرا عاشق نباشم ؟؟؟؟؟؟؟؟
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:57  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
امروز که محتاج توام جای تو خالیست
فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست
بر من نفسی نیست ، نفسی نیست
در خانه کسی نیست
نکن امروز را فردا
بیا با ما که فردایی نمی ماند
که از تقدیر و فال ما
در این دنیا کسی چیزی نمی داند
تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود
دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست
من در پی خویشم به تو بر می خورم اما
در تو شده ام گم به من دسترسی نیست
نکن امروز را فردا
دلم افتاده زیر پا
بیا ای نازنین ای یار
دلم را از زمین بردار
در این دنیای وانفسا
تویی تنها ، منم تنها
نکن امروز را فردا ، بیا با ما ، بیا تا ما
امروز که محتاج توام جای تو خالیست
فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست
در این دنیای نا هموار
که می بارد به سر آوار
به حال خود مرا نگذار
رهایم کن از این تکرار
آن کهنه درختم که تنم غرقه ی برف است
حیثیت این باغ منم
خار و خسی نیست
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:17  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:52  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
فرهادوار بیستونی را میکاوم
تا سنگلاخ سرزمین عشق را
به دستان شوقی سرشار تندیسی از تو سازم
شیرینم : به ستوه آمده از گستاخی بازیگرانی گمنام
آمده ام تا در تیررس کمانداران
سخت دلی باشم
که
زهرآگین ترین تیرهایشان را بر سرزمین آرام دلم نشان گرفته اند
بهانه ی بودن: خسته از شلاق و تازیانه ی نابخردانه ی
قومی ره گم کرده
آمده ام
تا در آغوش آرامش تو آرام گیرم
ادامه مطلب
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:0  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
توی این قلب بهاری
صدای نم نم ابرای بهاری
روی پرچین دلم با بیقراری
رقص هر شاخه اقاقی
روی دستای نسیم آشنایی
همه لحظه ها سوار قاصدکهای سپیدی
که میشن قسمت قلب پر امیدی
صدای شرشر بارون بهاری
روی دریای دل هرآشنایی
پر میشه عطر نگاه مهربونی
تو خیال هفت ستاره آسمونی
لحظه های چشم براهی
غنچه گل نگاهت روی هفت سین بهاری
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:48  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
وقتی که دارم حرفهای دلم را مرور میکنم
تنها چیزی که بهش میرسم دو قطره اشکی است
که از چشمانم می ریزه ...
اگه حتی انتظار یک عشق دلت رو آتیش
بزنه و از انتظار کشیدن بتونی تلخی غم را خوب
لمس کنی آن وقت شاید منو بتونی درک کنی ....
اما من فقط او را در قلب خودم و در
باورهایم و در رویاهایی خودم زنده نگاهش داشتم .
اگه تمامی ستارگان شب خاموش گردند و در
چشمانت توانستی تنهایی شب را در ک کنی و در
ته اون دلت از ته دل واسه دردل کردن با یه
دوست احساس نیاز کردی فراموش نکن کسی هست
که در این شهر همیشه به یاد توست
حسرت کشیدن را این همه تلخ تصور نمی کردم
ولی یاد گرفتم چون دیگر از این به بعد هر
ثانیه ام حسرت خواهد بود ...به وقت دوست
داشتن ؛ به وقت انتظار کشیدن و حتی به وقت
خندیدن ....
همیشه در قلبم تو هستی و خواهی بود
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:44  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
آفتاب، مهتاب
ابر و باد و بارون
امروز، فردا
مال من و توست
اینجا اونجا هرجا دلی باشد
مهمون عشق من و توست
مرز بین بودن و نبودن
بین شهرت و عزلت
بین خنده و گریه
بین سعادت و بدبختی
بین داشتن و نداشتن
به باریکی یک تار موست
و من داوطلبانه آن
تار مو را از هم دریدم
وه چه تلخ بود....
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:42  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
دست قشنگ مهربانت را عصایی کن که برخیزم
و شورانگیز وشاد آلود به دامان شقایقها
بیاویزم
بدزدم تیشه فرهاد عاشق را و بی پروا چنان
رعدی
بنای سنگی غم را فرو ریزم بسازم کلبه
عشقی
بسازم کلبه عشقی میان باغ فرداها
و حافظ وار بر بام فلک طرحی دگر از عشق
اندازم و نقش دیگری ریزم
بیا وا کن لبانم را به تکرار سرود عشق
که من آن مرغ غمگین شب آویزم
کاش قلبم درد پنهانی نداشت
چهره ام هرگز پریشانی نداشت
برگهای آخر تقویم عشق
حرفی از یک روز بارانی نداشت
کاش می شد راه سخت عشق را
بی خطر پیمودو قربانی نداشت
همه رفتند کسی دور و برم نیست
چنین بی کس شدن در باورم نیست
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:36  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
در حاليکه لبانم بسته است و خاموشم
براي تو من زنده ام
در حاليکه اشکهايم را پنهان ميکنم
اما در دلم فروزان مي ماند فانوس خواستن
و عشق
براي تو به خاطر تو
زندگي آورده است کتاب روزهاي گذشته را
و خاطرات بسياري مارا احاطه کرده است
بي پرسش چه بسيار پاسخ يافتم
ديديم که چه ميخواستيم و چه به دست
آورديم
اما در دل فروزان مي ماند فانوس خواستن و
عشق
براي تو به خاطر تو
چه بگويم که دنيا با من چه عداوتي کرد
حکم کرد که من زندگي کنم اما بدون تو
نادان است آنکه بگويد تو براي من غريبه
اي
مردم چه بسيار بر ما ستم کردند عزيزم
اما در دل فروزان مي ماند فانوس خواستن و
عشق
براي تو به خاطر تو
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:35  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
زندگي به ۳ چيز پايدار است: اميد، صبر و
گذشت. کسي که هر يک از اينها را داشته باشد
هرگز فرو نمي ريزد.
از زندگي هر آنچه لياقتش را داريم به ما
مي رسد نه آنچه آرزويش را داريم...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:33  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
به ديدار خورشيد ميرفتيم
دستهايمان را به دستان مهربان اسمان ميداديم
و دلنگراني هايمان را قسمت ميکرديم
کاش ميشد ان پسرک فال گير
برايمان فال بگيرد
و با هر جمله اش که مرا در اتش اضطراب ميسوازند
نگاه مطمئن تورو ببينم
و ارامش درياي طوفاني دلم را حس کنم
کاش ميشد در سرزمين پونه هاي وحشي دل
به عروسيه عروسکها ميرفتيم
و دل به مهتاب مي سپرديم
تا از زيبايش حلقه ي زيبايي درست کند
بر سر من و تو بگذارد
کاش ميشد سوار بر اسب بي قرار مجنون شويم
و تا کوير تشنه ي عشق پيش برويم
و بر خار هاي بيابان " عشق " را حک کنيم
کاش ميشد زير درخت نارون به دستان من و تو
زنجير ميزدند
و ما تا ابد براي هم مي مانديدم
و مرز بودن ها و نبودن ها را طي ميکرديم
کاش ميشد......
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:37  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
در اين دنياي بي بنياد دون پرور
در اين دوران که عشق لم يزل در قلبها ديگر نمي يابي
به آن زيباي مه پيکر
همان ساحر ، همان عفريت افسونگر
چه ساده اين دل مفتون سودا پيشه را دادم
آري ساده دل بودم من و سرشار از سبزي
و فرجام دل ساده
به جز اندود سرخي ، يادگار از باده ناکامي و حرمان
واين زردي موعود پس از سبزي
چه چيزي مي تواند باشد اي اندوه بي پايان
من اين زردي و سرخي را به هم
در کوله بار حسرت و وا ماندگي
در بي کران راه بي پايان بودن ، راه خواهم برد
دريغا ، اومرا ديگر نمي خواهد
دلم را با خيال موج گيسويش زدم پيوند
هزاران شعر و تمثيل و غزل
بردم به قربانگاه آن چشمان خمارش
و او از من نگاه خود دريغ آورد
اکنون قلب اندر سينه پي در پي
به خون خواهي آن قربانيان ساده لوحي دل خوشم
كه مي جوشد ومي کوبد و بيداد خود را فاش مي گويد
ادامه مطلب
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:1  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
براي چشم خاموشت بميرم
كنار چشمه نوشت
بميرم نمي خواهم در آغوشت
بگيرم كه مي خواهم در
آغوشت بميرم بانوی من می
خواهم نامه ای برایت
بنویسم که به هیچ نامهء
دیگری شبیه نباشد و زبانی
نو برای تو بیافرینم زبانی
هم تراز اندامت ...... و گسترهء
عشقم * می خواهم از برگهای
لغت نامه بیرون بیایم ..... و
از دهانم اجازهء سفر بگیرم
خسته ام از
چرخاندن زبان در این دهان
دهانی دیگر می خواهم .... که
بتواند به درخت گیلاس .... یا
چوب کبریتی بدل شود دهانی
که کلمات از آن بیرون
بریزند مانند پریان دریایی
از امواج دریا و کبوتران ......
از کلاه شعبده باز * کتابهای
دبستانم را از من بگیرید ....
و نیمکت های کلاسم را .....
گچ ها و قلم موها و تخته
سیاه را از من بگیرید تنها
واژه ای به من ببخشید تا
آن را ...... چون گوشواری به
گوش معشوق خود بیاویزم *
انگشتانی تازه می خواهم
برای دیگر گونه نوشتن از
انگشتانی که قد نمی کشند ....
از درختانی که نه بلند می
شوند ..... و نه می میرند...
بیزارم انگشتانی تازه می
خواهم ... به بلندای بادبان
زورق و گردن زرافه تا
معشوقهء خویش را پیراهنی
از شعر ببافم ...... و الفبایی
نو بیافرینم برای او * .....
الفبایی که حروفش به حروف
هیچ زبان دیگری مانند
نباشد .... الفبایی به نظم
باران ..... الفبایی از طیف
ماه ابرهای خاکستری ِ غمناک
و درد ِ برگهای بید ..زیرچرخ دلیجان
ادامه مطلب
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:35  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
از هـجرت تـو خـاطـره کوچه
پر از حسرت دیوانه گـیست
خــانــه تـهـی از نـفـس
زنـدگـیست بـی تـو دلـم
نـیمه شـبی سوی دشت پـر
زد و آواره شـد و بــر
نگـشت لـــذ ت بــیـداری
یــلـد ا تـــویـی تــازه
تــریـن
رکــن تــمـنـا تــویـی
چــشــم تــو آغــاز
پـــریــشـانـی ام
هــجــرت تـــو عــلــت
ویــرانـی ام وفاي شمع را
نازم كه بعد از سوختن به
صد خاكستري در دامن پروانه
ميريزد نه چون انسان كه
بعد از رفتن همدم گل عشقش
درون دامن بيگانه ميريزد ****
ادامه مطلب
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:40  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:12  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
در شب كوچك من افسوس
باد با برگ درختان ميعادي دارد
در شب كوچك من دلهره ويرانيست
گوش كن
وزش ظلمت را ميشنوي؟
من غريبانه به اين خوشبختي مي نگرم
من به نوميدي خود معتادم
گوش كن
وزش ظلمت را ميشنوي ؟
در شب اكنون چيزي مي گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر اين بام كه هر لحظه در او بيم فرو ريختن است
ابرها همچون انبوه عزاداران
لحظه باريدن را گويي منتظرند
لحظه اي
و پس از آن هيچ .
پشت اين پنجره شب دارد مي لرزد
و زمين دارد
باز ميماند از چرخش
پشت اين پنجره يك نا معلوم
نگران من و توست
اي سراپايت سبز
دستهايت را چون خاطره اي سوزان در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسي گرم از هستي
به نوازش هاي لبهاي عاشق من بسپار
باد ما را خواهد برد
باد ما را خواهد برد
فروغ فرخزاد
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 4:58  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
وقتی اعتماد من
از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند
وقتی که چشم های کودکانۀ عشق مرا
با دستمال تیرۀ قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
چیزی نبود. هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم : باید، باید، باید
دیوانه وار دوست بدارم
فروغ فرخزاد
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 4:53  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|







