مث پروانه ندارم جایی
مث دیوانه ندارم پایی
می گریزم از خود
در شب تنهایی
......
من پر از حرف نگفته
حسرت راه نرفته
خسته ام مادر ...من
خسته و آشفته
......
چه کسی با ما بود
به شب رسوایی
نفسی با ما خواند
نغمه ی همراهی
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:30  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
بانو در پندارم همیشه و هرلحظه به یادت‘ زندگی می کنم
نام مبارکت رابر هر آستانی که باشد به یاد خواهم داشت
افسوس که فرسنگها فاصله است
اما به یادت هر لحظه قلبهایمان می تپد
و اینگونه است که فاصله ها رنگ می گیرند.
به یاد داشته باش که بهار می گرید وغروب رفتنت را ازیاد مان نخواهد رفت .
من هم به انتظار روی سبزت
خواهم نشست تا وسعت بیکرانه ها
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:5  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|

یک گل... یک لبخند... یک سلام
و آوازی که موج می شود
تا کناره ی دیواره ی تنهایی تو
می شنوی؟ هان؟ می شنوی؟
تو دیگر آن بی انتها نیستی ...نه؟
بگو ... آرام و بی پروا نجوا کن در گوش های مشتاقم
.................... بگو
سر در کدام گریبان فرو برده ای امشب؟
بیا ببین چگونه سر می کنم بی تو
این غروب های رفته را
این شبانه های سکوت ... سکوت... سکوت
......ببین
نشسته ام کنار پنجره ی تنهایی و رویاهای رفته ام ........
کنار باغی از یاس های کبود و شاخه های شکسته.......
و آواز یکریز گنجشک های بی آشیان...
.
.
.
بی تو فصلی را به پایان خواهم برد که سخت ترین زمستان را ورق زد...
و خاطراتی که در رویاهای نیمه شبم کابوس را گره زدند
به اندوه های شبانه ام دریا....
تو در کنار کدام ساحل امن
کنار کدام پنجره
کنار کدام چشمه زلال
غروب را به تماشا گرفته ای؟
.
.
.
کاش انتهای دنیا اینقدر رنگ پریده و کبود نبود...
کاش
کاش
کاش
کاش
.
.
.
این گل همه زندگی من بود
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:5  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
* از ۲۹ آبانماه تا امروز که دارم این چند سطر را بر روی الفبای کیبورد نقش می زنم فرصتی برای بازگشت نبود.البته فرصت همیشه هست ولی گاهی چنان در آشوب روزها و طغیان دقایق زندگی غرق می شوی که گذر تند زمان را حس نمی کنی......
* آمدم تا سلامی کرده باشم به آنها که محبت همیشه چاشنی پررنگ زندگی شان بوده و هست و آن را دریغ نکرده اندحتی از هیچکس و هماره پیشگام بوده اند در ابزار مهربانی و عشق.
* آمدم تا ساده و بی پیرایه پاسخ به محبت کسانی داده باشم که در این مدت اخیر با پیام های مهرآمیزشان نشان دادند که نمی شود دوستان را به همین ساده گی به دست فراموشی سپرد.....
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:22  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
"مهدی شمشیری"
مرا این ازدحام فرسوده می سازد ... و تنهایی
نرنجانم ... برقصانم ... نگو بانو که ترسایی
در این بازار بی دینی ... کسی دینت نمی خواهد
نمی خواهد... نمی خواهد ... تو گر اینگونه می آیی
.............
بیا در چشم من بنشین ... بیا مست و خمارم بین
بیا بانو تویی تسکین ... در این شبهای یلدائی
غرور و حرمتم مشکن ... تبارم رفته بر باد ست
فدای تار گیسویت ... بزن می را بفرمائی
به پایان کی رسد این غم ... کجا منزل کنم بانو
خدا را خوش نمی آید ... شوم شهره به رسوایی
................
زبان طعنه پر زور است ... توان ماندن اینجا نیست
همه دیواری و سنگی ... تو کی پنجره بگشایی
زبان در کام می میرد ... نگوید قصه ی دردش
گلو از غصه می گیرد ... در این زجر و شکیبایی
................
زبان شعر خشکیده ... غزلها سر و بی مفهوم
کسی شعری نمی سازد ... قلم ها مست و هر جایی
زدند بر دست ها زنجیر ... قلم پیکان این نخجیر
در این فرسایش دلگیر ... چه نقشی مانده بر جایی
................
خیال سبز آرامش ... به رگها منجمد گشته ست
زمین پیوسته می گرید ... از این تاراج یکجایی
دگر در یادها مرده ... حضور صلح و آسایش
هجوم دشنه و خنجر ... نشان جنگ و بلوایی
..................
تمام زندگی صحنه ... عروسک ها و بازی ها
بیا من گم شدم بانو ... در این نقش مقوایی
دلم پیوسته می گردد ... میان ناله های شب
ببین کوه و بیابان را ... ندارد هیچ آوایی
...................
نداری جرات فریاد ... صبوری بایدت افزون
نمی پرسد کسی اینجا ... که ای یا از کجا آیی
نداری جرات پرواز ... خودت را در قفس گم کن
دلیلش را کسی پرسید ... بگو مشتاق تنهایی
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:6  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
امروز...
فردا...
چه تفاوتی دارد
یک روز ...تو
فراموش می شوی در گستاخی زمان
در خاطرات خیس باران
...
یک روز فراموش می کنی
این بازی از کجا شروع می شود
این بازی به کجا می رسد
یک روز فراموش می شوی
امروز
یا فردا
....
برای فراموش شدن
صفهای طویل انتظار
در پیش است...
امروز زودتر از دیروز
کتاب را تمام می کنیم
این بازی روزگار است...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:8  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
کسی در باد از تنهایی ام پرسید
سوالش را به یک رویا گره بستم
کسی در باد از رسوایی ام پرسید
خیالش را به یک دریا گره بستم
........
صدا در باد می پیچید
و من در باد تنهایی
دلم دریا طلب میکرد
خودم در بند رسوایی
........
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:8  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
پشت دستان تو آبی می شد
صورت ترکه ی استاد قرمز
معنی واژه ی آخر این بود
زندگی بی تو عزیزم هرگز
.......
صورت تخته سیاه را می کشت
رنگ نفرین گچ و پیغامش
می نوشت با قلم زهراگین
آخرین خاطره ی اعدامش
............
می نوشت مرگ مرا با قرمز
روی دفترچه ی بی پایانش
خنده ای بر لب او می لغزید
شیطنت داشت هنوز چشمانش
...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:18  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|

پیوسته می اندیشم
به زندگی
به سهمی اندک
از آنچه تمنای داشتنش را داشته ام
به آنچه دیگران برایم بر جای گذاشته اند
و می گذارند
........................
می اندیشم
به ماندن
مبارزه کردن
به نیازی که به زیستن دارم
به زیستن .....نه به زیستن
زیستن در غالبی از پوچ های خیالی
در تسلسلی از خیالات واهی
......................
باید اینگونه باشم
وارث کینه های خنجرهای آخته در تاریکی
حنجره های کبود مردمان خاموش نسل خویش
من سومین راهم.....
و تا آخرین پلک را ... می زنم
جوهر این قلم به آخر می رسد
تا جوهره ام هویدا شود
....................................
باور کن
این آستانه ی تحمل من نیست که
فرو می ریزد
من تا آستا نه ی این زندگی
بی مرکبی حتی چوبین
تاخته ام ... بی تشنگی
در سرابی از غم
دیگر این آوا برایم کهنه است
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:24  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|

* مهدی شمشیری
طاقت رنجی عذاب آور نداشت
درکنارم می نشست بی گفتگو
تا سحرهائی که هیچ آخر نداشت
خاطراتم را مروری تازه کرد
رجعتی اینگونه شرم آور نداشت
ساعتی در گوشه ی دنجی نشست
جرات رفتن به سوی در نداشت
بغض تلخی در گلویش می شکست
جز نشستن چاره ای دیگر نداشت
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:25  توسط mahdiiiiiiiiiiiiiiiiiii
|
