علی جان؛
دوست داشتم شاعر بودم، نه در حد خیام و رباعیاتش؛ نه در حد عریانی طاهر؛ نه در فال حافظ می گنجیدم؛ نه در طبع سعدی؛ نه در اندیشه شمس، نه در مثنوی معنوی؛ معاصران هم که سر جای خود. من شاعر بودن را دوست دارم. عاشق بازی با واژه ام اما لذت قطار کردن موزون جملات را در شعرهای دیگران برده ام. احساسم از قلم دیگری جاری شده و اشک هایم قلم های غیر را سیراب کرده تا این چنین در سودای شاعری مرثیه گویم. شاعر "خاص" است و شاعر بودن، خاص بودن است. من هیچوقت خاص نبوده ام، حتی برای تو که مدعی دوست داشتن ام بودی و هستی. این دروغ را هر دوی ما باور نکردیم...
علی جان؛
علی جان؛
"خطر" را دوست دارم حتی اگر "دل شیر" نداشته باشم. اصلا خطر کردن "مساله" من نیست. "دغدغه" من هم نیست. خطر، جرات "ریسک کردن" می خواهد که ندارم. خطر فرصت "دل کندن" می خواهد که ندارم. خطر قدرت"رفتن" می خواهد که ندارم ولی همین دوست داشتن "خطر" هم لذتی دارد که ارضاء ام می کند. البته گاهی خطر کردن ارزشش را دارد و گاهی هم نه. من هنوز دست به کار خطیری نزده ام که در مورد ارزش اش حرفی بزنم ولی دوست دارم اگر فرصتی بود با تو که همیشه "مرد خطر" بوده ای در این باب گفتمانی داشته باشم. شنیدن حرف های تو در این میانه بی شک و گمان شنیدنی ست...
علی جان؛
می خواهم "نقطه" بگذارم؛ یعنی تمام، یعنی ختم کلام، یعنی به عشق چه و مرام و معرفت چه کسی باید "دلنوشت" کرد؟ ولی حرف ها مگر تمام شدنی اند؟! چیزهای زیادی در ذهن می آیند، نوک می زنند و می روند. "نیشتر"هایی از جنس دوست. دوست هایی از جنس زخم. زخم هایی از جنس مرگ. پوست کلفتی هم عالمی دارد. رفتارها و گفتارها و ... به همه ی جای مان بر می خورد و انگار نه انگار. می ایستیم و زخم می خوریم و تا می شویم و دوباره "دست کشان" و "پای لرزان" بلند می شویم و سیر می کنیم روزها را در روزگار ناخوش احوالی. از هیچ کس هم "گله ای" نیست. به قول شاعر" گر هم گله ای هست، دگر حوصله ای نیست"...

