دغدغه های امروزی
نداری جرات فریاد خودت را در قفس گم کن...دلیلش را کسی پرسید بگو مشتاق تنهایی
روزها و هفته ها و ماه های گذشته چه دشوار گذشت بر من . لحظاتی جنون آمیز و یاس آلود. روزها تلخ و بی پایان و کسل کننده و شب ها غمبار و سنگین. نه تحمل دیدار داشتم و نه انگیزه کار. تنها جسمی ترک خورده در مسیر سیل ثانیه ها و دقایق . آواری از تنهایی و خفقانی از درون. چه بیهوده تلاش کردم بهانه ای برای بازگشت بیابم به خود . هر روز که می گذشت تنها شکست خورده ای مغموم بودم در انتهای ویرانی درون. گذشت لحظات به کندی بود و هجمه ی تنهایی به تندی. این حال و روز این روزهای من است. مردی که خودش را مهیای رفتن ساخته بود و محکوم شد به ماندن. ماندن و دیدن روزهایی این چنین مشوش. نه ذهن ام یارای بازسازی می دهد و نه دل ام توان گذشتن دارد از سایه ی سنگین این روزها.... به قول شاعر: " بغض گنگی اینک... پای در حنجره ام می کوبد... آی ای اشک به فریادم رس..." آزادی؛ اسارت؛ مرگ این تثلیث توهم زا که در بندیم که می گرییم که می میریم در این ویرانه گر ماندی به تثلیثی چنین محکوم بباید تن دهی مظلوم گریزان باش اگر مردی فراسوی تو آزادی که فریاد تو آزادی ...که فردای تو آزادی مدتی تصویرمان را گم کرده بودیم، همانگونه که تصورات مان را. تصویری ساخته بودیم در باورمان از تصوراتی تازه با رشته های تنیده در اندیشه های ایرانی نو که پیامی باشد با وسعتی بی کرانه. ریشه اندیشه ها، بنای باورها و اساس آرمانهامان هر چه که بود، شکوهی تاریخی را آفرید در خردادماهی بی تکرار که بی تردید با گذار از تلاطم این روزها آغاز آزمونی دوباره خواهد بود برای ایران و ایرانی. آنچه این روزهای ناآرام در قاب رنگی چشمان ما تصویر شد، که خاطرمان را آزرد، که زلال اشک را ضمیمه پلک های بی خواب و مضطرب مان کرد، که الفبای واژه گان مان را مرثیه ای ساخت در سوگ، که باورمان را بارور کرد، که ...، همه برگ هایی است بر کتاب قطور تاریخ سرزمینی که مردمان اش را به آزاده گی می شناسند و آزادمردی. تاریخی که اشک ها و لبخندهای بسیاری در سینه دارد و فریادهای بی شماری در حنجره. تاریخی ممهور و مزین به شجاعت و رشادت مردانی بزرگ که غیرت شان چاشنی خلق حماسه هایی همیشه جاوید بوده که امروز و در هزاره سوم افتخار می کنیم به برگ برگ زرین تاریخ آریایی مان . در ماه های اخیر در لاکی فرو رفتیم ناخواسته به سبب آنچه در پس خردادماه به وقوع پیوست که نمی توان نادیده انگاشت اما، همیشه برای شروع دیر نیست که ما نیز از امروز دوباره به باجه های ملتهب شهر باز می گردیم تا همراه باشیم با اقیانوس دل مردمی ترین قوم تاریخ. نه هدف مان دستخوش تغییر شده و نه آرمان هامان و برای نیل به آنچه در باور داریم، دست از تلاش نمی داریم تا سرمنزل مقصود... اینکه این روزها همه با هم همدردی کنیم دردی دوا نمی شه. ما محکوم به تحمل بار مسئولیتی هستیم که بر دوش کشدیدیم و باید حالا حالاها بر دوش بکشیم. روزهای سختی بر همه ما می گذره . چه اونهایی که هر روزشون و توی خیابون ها دنبال اقبال های سوخته می گذرونن و چه کسانی که ساکت و خاموش کز کرده اند کنج اتاقک های تنهایی شون و همهی غم و غصه ی عالم رو حمل می کنند در درون. هر چه به پیش می رویم اوضاع نه تنها بهتر نمی شه که هر روز شاهد اتفاقات نادری هستیم در خیابان های ناآرام شهر و فکر نمی کنم به این زودی بارد دیگر شاهد آرامش در پایتخت باشیم. با اتفاقاتی که چهارشنبه و پنج شنبه افتاد دیگه حتی برخوردهای قهرآمیز و خشونت بار نیروهای نظامی و انتظامی و .... هم نمی تونه رنگ و بوی شهر را به سوی آرامی ها سوق بده و عملا فکر می کنم هر روزه و به هر بهانه ای شاهد ناآرامی باشیم. مردم معترض و البته جوان های معترض هم خواب و خوراک را بر خود حرام کرده اند و نمی خواهند آرام بگیرند. این داستانی هزار و یک شب خواهد بود که البته آسمان شهر هم حکایت از آن دارد. این شهر خسته و بی خواب هر روز آبستن حوادثی تازه خواهد بود... شايد يه روزي كه بتونم با خودم كنار بيام واقعا بيام و حر ف هاي زيادي هست براي گفتن البته اگه بهمون نگن مواظب حرف هاي نزده مون باشيم...!!!! ۱) اصلن از همون صبح جمعه ی لعنتی که به قول مسعود(دوستم)رفتیم و حماسه آفریدیم - که آقا توی نماز جمعه ی تاریخی رسما و اسما از نوع آفرینش مان حسابی تشکر کنه و خجالت مون بده- تا شب همون روز لعتنی که خیال می کردیم حماسه مون حسابی بترکونه و با صبحی رویایی به استقبال فرداهای بهتر میریم، حال ام خوب بود؛ دوستان هم شاهد بودند، خوب بود ولی وای از شب حادثه، وای از شب خوف انگیز، وای از بویی که در شهر پیچیده بود ۲) موشها و دیوارها و سوراخها مرثیه سرایی می کردند بر واقعه ای در شهر؛ انگار همه خبردار شده بودند حادثه ای در راهه؛ انگار به همه الهام شده بود البته نه از نوع دولتیش، انگار، انگار،انگار ... ۳) عصرهای جمعه همیشه غمگین اند، همیشه؛ اما جمعه ی 22چیزی فراتر بود از همه روزهای جمعه ی غمگینی که تا به حال دیده بودم؛ تا به حال ندیده بودم. اصلن از همون روز حال ام دیگه خوب نبود؛ که هنوز هم خوب نیست، که حالا حالاها خوب شدنی هم نیست. اصلن خوب بودن یعنی چی؟ من حالا دیگه معناشو نمی دونم؛ نمی فهمم؛ نمی گیریم...اصلن بگذریم نه ؟ ۴) من همیشه سیاست گریز بودم. این جمله رو بارها و جاهای زیادی گفتم. تا دو هفته مانده به انتخابات هم شاید بی تفاوت ترین آدم بودم به انتخابات. اصلن برای من یکی مهم نبود چه اتفاقی در انتظاره. آخه همیشه همین من و تو و ما وسط ماجرائیم که همیشه دستامون خالی موندن. اصلن ما عوام چرا بین برزخ تفاوت و بی تفاوتی تعلیق می شیم؟! راستیتش پیش بینی کرده بودم کی برنده نهایی انتخابات میشه، ولی یک هفته مانده تا انتخابات اتفاقاتی افتاد و چیزایی دیدم که اونقدر روی من تاثیرگذار بود که دیگه آدم سابق نبودم، نمی تونستم باشم، نباید می بودم. بالاخره اومدم توی خط، اونم از نوع مقدم اش... چه شبایی بود توی خیابون های انقلاب و ولیعصر و .... حسابی هرچی داشتیم در چنته گذاشتیم وسط ولی حالا چی توی دستامون داریم؛ هیچ چیز به جز حال و هوای این روزها که خوب نیست... ۵) می دونم خیلی ها روی حرف شون وایستادن و نیامدن توی خط.همچنان خط و ربط نمی شناسن و جاده ی بی تفاوتی رو گز می کنند و اعتراف می کنم حالا حال شون از ما حداقل خیلی بهتره ولی نمی دونم کدوم مون داریم اشتباه می کنیم. از قدیم گفتن تاریخُ برنده ها می نویسن. البته نگران نیستم جایی بین برنده ها ندارم ولی می تونم غمگین باشم که چرا درحالیکه شواهد شاهد برنده بودن ما بودند در آنی ورق برگشت. شاید چند سالی بگذره یا شاید قرن دیگه خط نوشته ها و اعترافاتی توی همین تاریخ نویس های برنده ی امروز رسوخ کنه که حکایتی دیگه ای داشته باشه. حقیقت همیشه یه رنگه و نمی شه اونو جور دیگه ای نوشت. ۶) حالا دوباره بر می گردیم به زندگی عادی که اگه بر نگردیم برگردون می شیم. بر می گردیم توی خونه هامون و می شینیم پای جعبه رنگی احمق ها. تابستون اومده و حسابی کانال های تلویزیون سونامی فیلم و سریال به راه انداختن. راستی جومونگ هم هنوز تموم نشده و حالا که توی دوران نقاهت پس از حماسه ایم بهتره بشینیم پای همین افسانه ی کره ای و سرانجام حماسه ی هموسو و پسر خلف اش رو ببینیم تا حماسه بعدی!!!! قبل از رفتن قبل از برای همیشه رفتن اشکهایم را پاک می کند چشمهایم را می بوسد و من می دانم که این کار دوری می آورد و…دلم می گیرد... اگر بخوانیم می شناسیم؟ گمان نکنم... عوض شده ام... به قول قدیمی ها:«موش می افته در کاسه آدم وسواسی ». من همیشه از سیاست دوری می کردم و به زبان روشنفکرای امروزی "سیاست گریز" بودم تا اینکه بلایی که نباید بر سرم آمد. حالا من مانده ام و 3صفحه ی سیاسی و ... این هم آخرین آشی که در بحبوحه ی انتخابات پخته ام، به جبر روزگار و بی کاری در خانه که خود موید این نکته است که "پسر تو یکی سیاسی بشو نیستی". خودتان بخوانید و قضاوت هم با شخص شخیص خودتان... میرمردمی کنفسیوس می گوید: « اگر مردم مرا نشناسند، غصه نخواهم خورد ولی من اگر مردم را نشناسم، افسرده خواهم بود». و این داستان امروز مردی ست که بعد از سکوتی بیست واندی ساله می خواهد در راس امور اجرایی کشوری قرار گیرد که مردمانش را به خوبی می شناسد. البته «میراصلاحات» در این بیست واندی سال سکوت نکرده بود، این ابتکار یا بهتر بگویم «رندی»حریف بود که واژه «سکوت» را می خواست در ذهن من و شما نهادینه کند. شاید در این ترفند موفقیت هایی هم کسب کرد ولی حلاوت این موفقیت ها به معنایی شیرین کردن دهان آنها در 24 خردادماه 88 نخواهد بود. نمی دانیم تعبیر حریف از سکوت را چگونه معنا کنیم. این سوال را بارها در ذهن مان مرور کرده ایم، ولی هر بار نتوانسته ایم برای «سکوت» محلی از اعراب پیدا کنیم. اگر مشاور مقام معظم رهبری بودن سکوت است، اگر عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام بودن معنای سکوت را می رساند، اگر ریاست بر فرهنگستان هنر معنای سکوت را تداعی می کند، اگر ...؟! حریف البته ادله های مختلف دیگری را نیز در ساز و کار خود برای خنثی کردن موج سبز میرحسینی اندیشیده ولی آنچه این روزهای باقی مانده تا انتخابات 88، فضای شهر را در نوردیده، کوچه به کوچه و خانه به خانه سیال است، حضور گسترده مردمی است که حالا دیگر با او غریبه نیستند. او را به خوبی همان دوران دفاع مقدس می شناسند. و می دانند که اگر امروز به صحنه آمده، هدفی جز برای همین مردم کوچه و بازار و خیابان در سر و ذهن ندارد. حریف مشخصه های مردی را تصویر کرده که خوی و خلقی امروزی ندارد و در اندیشه های همان دوران جنگ منجمد شده ولی آیا این مختصات مردی ست که با اندیشه های امروزی مردم سرزمین اش غریبه باشد؟ میرحسین بزرگترین فاکتور یک رجال سیاسی را در خود دارد و آن چیزی نیست جز همین «مردم شناسی». و این مولفه کافی است تا بدانی از آمدنت چه می خواهی و به دنبال چه خواهی بود. استقبال های با شکوه از «میراصلاحات» در سفرهای استانی چیزی جز این را نمی رساند که مردم با اندیشه های او همسوی و همراه اند و از او «تغییر» را می خواهند. تغییر در ساختار اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی کشوری که دوستش می داریم و سرنوشتش گره خورده با خون فرزندان و اشک دیده مادران و مشت های محکم پدرانمان در دیروزی های انقلاب و جنگ و سازندگی و... است. اگر این موجی که امروز او را در شهرها، دانشگاه ها و مراکز مختلف هنری و فرهنگی و... همراهی می کنند، تا 22 خردادماه ادامه بیابد، شک نکنید میرحسین، مردمی ترین رئیس جمهور تاریخ انقلاب بعد از «شهید رجائی» خواهد بود و قرابت اندیشه های امروز مهندس موسوی با «رئیس جمهور شهید» نیز موید همین مردمی بودن اوست. اما زنجیره مردمی باید 22خردادماه را به روزی فراموش ناشدنی بدل سازند که تا سال ها در خاطره خوش مردم نقش ببندد، چیزی مانند دوم خرداد 76که سید خاتمی را که امروز یاور میراصلاحات در انتخابات دهم است، بر مسند قوه اجرایی کشور نشاند. صندوق های رای از هم اکنون انتظاری سبز را مزمزه می کنند تا سرنوشتی سبز رقم بخورد. این «میرمردمی» حضوری مردمی را می طلبد نه چیزی دیگر... «شناختن دوستان سخت و به همان میزان تمیز دشمنان دشوار است ». من بنابر اعتقاد شخصی و به ناچار برای هر دوستی و دشمنی، دایره ی محدود زمانی(بخوانید انقضا)متصورم . در زندگی دوستانی(!)دارم که بارها صورت واقعی شان را دیده ام اما حجابی از شرم یا حیا و احترامی که تا همیشه برای لفظ دوستی قائلم، وادارم می کند به سکوت و دادن فرصتی دیگر... ( این شعرم تقدیم به کسی که دوست مان بود و حالا...) چه اندوهی ست من اینجا دلم این گونه درگیر است و تو در گوشه ای تاریک دلت دنبال تقدیر است ... غم و رنج و فراموشی سه ضلع زندگی تا صبح حباب ِ اشک می رقصید شب ِ درمانده گی تا صبح ... خراب و خسته و خاموش جوانی را گذر کردی تمام ِ لحظه ها، اما... نگاهی پشت سر کردی ... نه دلداری به جا مانده دل آذینی به دیدارش نه حتی جراتی، تابی برای فتح دیوارش ... سرابِ ساده گی روزی فریب ات داد به آسانی تهِ این خطِ بی پایان زنی در اشک زندانی ... رها ، تنها ، بی سامان تمام ِ سهم ِ تو، این بود ببین پایان شعرم را به نام تو ، غمگین بود ... ...
مدت هاست در روزه ی سکوت ام و هنوز افطار نکرده ام با کلامی به شادی که هنوز داغدار حادثه ایم در فراق مهربان خواهری که دوست اش داشتیم و می توانست هنوز باشد اینجا کنار تنهایی مان و دلشوره هایی که پایانی برایش نیست.
چقدر این واژه ی هنوز ناچسب است در زبان فهم من و دل ام می گیرد از تکرار اش که، دلتنگی هایم را کوک می گیرد به دلواپسی هاي سینه ای که سنگینی سکوت زبان ام را د ر كام دارد. نمي توانم يا بهتر آن است كه اعتراف كنم كم اورده ام در مقابل هجمه ي اندوهي كه پاي در حنجره ام مي كويد.
شايد شب گريه اي يا نجواي شبانه اي با معبود، راهي ست ميانه براي گريز و گزير از اين فضايي كه مرا در هاله اي از غم فرو برده ولي چه سود كه پاي دل ام لرزان است و خيمه ي غم سنگين. من ناگزير چشم ها را شسته ام در شورآبي كه مژه هايم را مي نوازد و صورت ام را در بر مي گيرد. اين تنها چيزي ست كه اين روزها دارم و كلامي از وحي كه بر لبان ام جاري مي شود براي تو كه دلتنگ ات شده ام ...




| Design By : Night Skin |

